#به_سادگی_پارت_313


- دوست داشتم ببینمش ...اگه میتونه بگو بیاد شام دور هم باشیم ...

- خانوم این جوونا حوصله ی ما پیرا رو ندارن که ... خود این دخترم به زور دستگیر کردم آوردم ... دیگه شوهرشو چیکار داری ؟

- استاد توروخدا اینطوری نگید ... من از بودن اینجا لذت میبرم ... اگه مزاحمتون نباشیم حتما زنگ میزنم بامداد هم بیاد ...

- مزاحم چیه دخترم ... زنگ بزن ...

امیدوار بودم این بار در دسترس باشد ...گوشی را که از کیفم درآورده بودم تماس از دست رفته اش را دیده بودم ...

- الو ...سلام ... کجایی بامداد ؟

- سلام عزیزم ...سر پروژه بودم گوشی آنتن نمیداد ... تو کجایی ؟

- من خونه ی استاد صدیق ... زنگ زدم بگم اگه میتونی بیای اینجا

- الان ؟

- اره برای شام ... خودشون خواستن تو هم بیای ...

- باشه عزیزم ... برم یه دوش بگیرم بیام ...

- منتطرم ...

بامداد آراسته آمده بود ... میتوانستم از برق چشمان گلاره جون بخوانم از بامداد خوشش آمده ...

برای کمک به آشپزخانه رفته بودم ... بامداد مشغول شطرنج شده بود با استاد ...

انقدر گرم و صمیمی بامداد را پذیرفته بودند که باور اینکه اولین ملاقاتشان باشد سخت بود ...

- فدرا برات خوشحالم ... انتخاب خوبی داشتی...

- واقعا اینطور فکر میکنید گلاره جون ؟

- اره عزیزم ... پسر خوبی به نظر میاد ...

romangram.com | @romangram_com