#به_سادگی_پارت_312


- اومدم عزیزم... اومدم...

میشد آینده ی زندگی من و بامداد این زن و شوهر دوست داشتنی باشند ؟

- سلام دختر من ...خوش اومدی ... بیا تو ... که همین الان شیرینی از فر درآوردم ...

- پس معلومه خدا خیلی دوستم داره که الان مزاحمتون شدم ...

دستم را گرفته بود داخل میبرد که سردی حلقه ی دور انگشتم را احساس کرده بود ...

- ببینم ... این چیه ... دختر من عروس شده و ما نمیدونستیم ؟

اشک در چشمانش حلقه بسته بود ...

- .صدیق تو خبر داشتی . ؟

- نه خانوم ... بنده همین االان از زبون شما شنیدم

بغلش کرده بودم ... مرا دختر خودشان میدانستند ... دختر بی وفایی که کم به سراغشان میرفت ...

- گلاره جون قربونتون برم ...فقط عقد کردیم ... مگه میشه شما نباشید و من عروسی کنم ... فقط یه خورده عقد هول هولکی شد که من شرمندتون شدم ...

- دشمنت شرمنده باشه عزیز دلم ... ایشالا خوشبخت بشی ...

بودن کنارشان به ساعتهای عمرم اضافه میکرد ...

- گلاره جون شیرینیاتون مزه ی بهشت میدن ... میشه من یکمم ببرم ؟

- چرا نمیشه عزیز دلم ؟ ... صدیق که زیاد نباید بخوره براش ضرر داره ... منم این تنها تفریح دوران بازنشستگیمه ... برات میذارم ببر ...

- ممنون ...

- ببینم حالا این داماد خوشبخت کی هست ؟ ...

- یکی از دوستان خانوادگیمونه ...

romangram.com | @romangram_com