#به_سادگی_پارت_311


- بشین یه چایی بخور تا مراجع دکتر بیاد بیرون ...

- پس بذارید من چایی بریزم به یاد ایام قدیم ...

- بریز ... ما که کیف میکنیم چایی شما رو بخوریم ...

مراجع استاد هزینه ی مشاوره اش را میداد و وقت بعدی را تنظیم میکرد که بی صدا به اتاق رفته بودم ...

پیرمرد دوست داشتنی سر به پشتی صندلی تکیه داده بود چشمانش را بسته بود ...

- من بدونم شما چرا انقدر خودتونو خسته میکنید خیلی خوب میشه ... سلام

- به به ... دخترک بی وفای ما ... اینجا چه میکنی ؟ یاد ما پیرا افتادی

- استاد نگید اینجوری که این دختر حسابی خجالت زده است ... ولی شما چرا استراحت نمی کنید ؟ ... از گلاره جون بعیده بذاره شما بیاید مطب ...

- نگران نباش ...اونم کم غر نمی زنه ... اگه تو زود درس بخونی و بیای این مطبو سر پا نگه داری من با خیال راحت میرم استراحت

- استاد من که هرگز نمیتونم جای شما رو بگیرم اما توروخدا انقدر خودتونو خسته نکنید ...

- ای به چشمم ... برو ببین اگه دیگه مراجع نیست بریم

- چشم

- بی بلا ... به مادرت هم خبر بده میای خونه ی ما ... بریم شام رو با من و گلاره بخور ...

- اونم به چشم استاد اگه مزاحمتون نباشم ...

- نیستی دختر جان ...نیستی ...

به مامان خبر داده بودم شام را با استاد و گلاره جون میخورم ... بامداد را هر چه گرفته بودم در دسترس نبود ...

با استاد وارد خانه ی دوست داشتنیشان شده بودیم ...

- گلاره جان ... بانو کجایی ؟ ... بیا برات مهمون آوردم ...

romangram.com | @romangram_com