#به_سادگی_پارت_310


- آینه کار ترانه خانومه از جیب بنده ... و خونه نتیجه ی خداحافظی با ماشینمون ... دیگه موندیم من و تو این خونه و جیمبو ... حالا ببین به شوهر بدون ماشین میخوای یا نه ؟

- بامداد ماشینتو فروختی ؟

- اره عزیزم ...

- تو که گفتی نمایندگیه

- خب دادم سرویس شه برای فروش دیگه ...

- یعنی تو الان ماشین نداری ؟

- نه ... نکنه شوهر بی ماشین نمیخوای ؟

تنها دستانی بود دور گردنش حلقه شده بود ...

- بامداد باورم نمیشه همچین کاری کردی ... من تو رو بدون ماشین بدون خونه و بدون هیچی هم که باشی میخوام ...

- میدونم فسقلیه من ... برای همینه دوست دارم دنیا برات باشه ...

لازم نبود این خانه را بگیرد یا آینه شمعدون را تا دنیا برای من باشد ... دنیا خودش بود که برای بود ...

هنوز کلاسهای دانشگاه و آموزشگاه سر جایش بود ... بلد نبودم به خاطر عروس شدن تمام کار و زندگی ام را ول کنم ... بامداد هم سرش گرم شرکت بود ... بیشتر وسایل خانه را خریده بودم ... اما برای بازسازی داخل خانه بنا و نقاش رفته بود ... باید چند روز دیگر برای نقل مکان به خانه ی رویایی ام صبر میکردم...

نرگس به دست راهی شده بودم ...

- سلام خانوم اسلامی ... خسته نباشید ...

- به سلام دختر بی معرفته ما ... چطور شد راه گم کردی این طرفی ؟

- خانوم اسلامی چوب کاری نکنید که خودم به اندازه ی کافی از شما و استاد خجلم ...

- دشمنتون خجل باشه دختر ... میدونم سرت شلوغه دیگه ... دلمون برات تنگ میشه ...

- مرسی دل به دل راه داره ...

romangram.com | @romangram_com