#به_سادگی_پارت_309
این سوال برای کسی هنوز چشم باز نکرده کمی فلسفی بود اما او همیشه برای سوالهای فلسفی و غیر فلسفی من پاسخی داشت ...
- به زودی عزیزم ... به زودی
ظرفهای صبحانه را میشستم که در اتاق با موبایلش حرف زده بود ... پشت درهای بسته ...
- فسقل بدو بیا حاضر شو باید بریم جایی
- صبح جمعه کجا ؟
- میریم میفهمی ...
خنگ نبودم ولی هنوز نمیفهمیدم صبح جمعه جلوی در خانه ای که نمیتوانستیم بخریم چه کار میتوانیم داشته باشیم ...
دوباره همان مرد سبیل کلفت ... دوست نداشتم آخرین بازدیدم از این خانه با تم صدای او باشد ...
انگار خدا صدای دلم را شنیده بود ... بامداد پیاده شده بود صحبتی کرده بود و مرد سیبیل کلفت راهی شده بود ...
اما شاید واقعا خنگ شده بودم که نمیدانستم ما در خانه ی مردم چه میکنیم ... با بامدادی که هیچ تلاشی برای در جریان گذاشتنم نمیکرد ...
- فسقلی پیاده شو برو تو تا من ماشینو پارک کنم بیام ...
دوست داشتم اگر حتی دل مرد بنگاهی برایمان سوخته و گذاشته آخرین بار خانه را ببینیم به حوض حیاط و طاقچه و پنجره های چوبی دست بکشم ...
اما آینه ای که روی طاقچه بود تمام برنامه هایم را نقش بر آب کرده بود ...
مسخ آینه ی سه میلیونی شده بودم که گویا قرار بود مثل خانه که پولمان نمیرسید با او هم خداحافظی کنم ... حالا همان آینه روی طاقچه ی همان خانه بود ... و مردی که پشت سرم دستهایش را روی شانه ام گذاشته بود ...
- مبارک باشه خانوم آرین
- بامداد چی ؟ اینجا چه خبره ؟
- اینجا خبره خیره ... از این به بعد اینجا خونه ی ماست و اگه تو زود وسایلو بیاری بچینی به زودی اینجا از خواب بیدار میشیم ...
- من نمیفهمم... این آینه کار کیه ؟ ... ما که پولمون به اینجا نمیرسید ...
romangram.com | @romangram_com