#به_سادگی_پارت_308


شکوه جون و آقای آرین عزم رفتن کرده بودند... مامان و شکوه جون دم در سرگرم صحبت درباره ی موسسه بودند ...قرار بود فردا برای صبحانه با چند نفر از خیرین موسسه برای جشن خیریه صحبت کنند... روز جمعه هم ول کن نبودند... کنار بامداد بودم که آقای آرین پیشمان آمده بود ...

- بامداد جان وقت کردی اونطرفی هم بیا ...

- اااا... پدرجون بامداد که این هفته همش خونه بود ...

این پدر جون گفتنها به آقای آرین از دیگر لذتهایی بود که مرهون بودن بامداد بود ...

- باباجون اون پسر 20 ساله است که میره خونه ی نامزدش ... نه این که داره میشه 35 سالش ... زشته

میدانستم سر به سرمان میگذارد ... شوخی هایش هم دوست داشتنی بود

- اااا پدر جون یعنی شوهر من پیره ؟

- پس لابد فکر کردی جوونه ؟ دختر به فکر نون باش که خربزه آبه ... پاشو زودتر برو سر زندگیت ... پس فردا این پیر میشه دیگه حوصله ی بچه نداره ...

- بابا این فسقلی رو نترسون ... شب جمعه ای شر درست نکن ...

- حالا از ما گفتن ...

شب آنقدر خسته بودم آغوشش کافی بود برای بیهوشی ...

اولین صبحی بود که زودتر از بامداد بیدار شده بودم ... میز صبحانه را مامان چیده بود ...

- فدرا نون تو یخچال هست خودت بذار تو توستر ...

انگشت روی صورتش کشیده بودم ...

- بامداد ... بیدار شو ... صبحانه حاضره ...

- نکن فسقلی الان بیدار میشم ...

- بیدار شو دیگه ...

- بامداد کی میشه تو خونه ی خودمون از خواب بیدار شیم ؟ ...

romangram.com | @romangram_com