#به_سادگی_پارت_307


- واااااای ی ... سارا جدی میگی ؟ داری مامان میشی ...

- جیغ نزن حالا ... اره ...

این جمع چطور به اینجا رسیده بود ... جوجه دانشجوهای دیروزی که حالا حرف از ازدواج و بچه دار شدن میزدند ... نارین و شهرزاد و شایلی که کنارمان بودند...

پس از مدتها دوباره طعم قهوه ی خاله ژاکلین را چشیده بودیم ...

ساعت 5 بعد از ظهر بود و مهمانی که 11 صبح شروع شده بود انگار هنوز قصد نداشت تمام شود ... دلم برای بامداد تنگ شده بود ... شبهای پنج شنبه مان برای خودمان بود که این هفته مهمانی مامان گرفته بودش ... صدای گوشی را انقدر بلند کرده بودم که همهمه ی مهمانان هم باعث نشنیدن صدایش نشود ...

زنگ زده بود ... مثل همیشه که میدانست چه زمانی چه کار کند ...

- سلام آقای همسر

- سلام فسقلی... چطوری ؟

- خوب ... خودت چی ؟

- بی حوصله ... عصر پنج شنبه به جای اینکه فسقلیم پیش من باشه مهمونیه زنونه گرفتن ... باید با مامان و شکوه جون صحبت کنم این برنامه هاشونو بذارن وسط هفته

- حالا یه روزه دیگه ... یواش یواش دارن میرن ... امشب میای اینجا ؟

- نمیدونم تو بگو ... بیام ؟

- ااا ... خب بله که بیا ... دلم برات تنگ شده ...

- ای جان ... چه عجب ... باشه ... اگه این مهموناتون دل کندن بگو بیام

- چشم مستر جونم ... مواظب خودت باش

- خوش بگذره فسقلی

شکوه جون را برای شام هم نگه داشته بودیم ... گفته بودم بامداد و آقای آرین هم بیایند ...

میخواستم ترانه هم بماند اما نیما دنبالش آمده بود ... گفته بود میخواهند شام بروند بیرون ... از وقتی خودم این عاشقانه ها را با بامداد تجربه کرده بودم درکشان میکردم ...

romangram.com | @romangram_com