#به_سادگی_پارت_306


- خب گرونه دیگه خنگه ...

- حالا تو برو بپرس

از مغازه بیرون نیامده دستم را کشیده بود ...

- بیا بیا که این به ما نمیخوره

- چرا ؟

- سه میلیون و هشتصد هزار تومن !

- باشه به جای چیزای دیگه اینو میخرم ...

- بیا خل نشو گلدار ... ما خریدای واجب تر از این داریم

خانه را کرده بودم انبار ... صدای مامان در آمده بود ... دنیا دوست داشت در این خریدها همراهم باشد اما با دریا امکانش نبود ... همه را با ترانه خریده بودم ... به اضافه ی مجسمه ای که هدیه داده بود ...

از آن روز که نیما به کارگاه رفته بود و به زور بله اش را گرفته بود با دمش گردو میشکست ... از گِلهایم در کارگاه مجسمه ای کج و معوج درست کرده بود به عنوان جایزه ی اسکار برایم آورده بود ... از آن چیزهای که بی شک روی طاقچه ی خانه ام یادآور لحظات خوش با ترانه بودن میشد ...

خوش به حالش شده بود که آقای جوشن عاشق خودش و خانواده ی گرم و دوست داشتنی اش شده بود ... انقدر همه را به خاطر عروسی نگرفتن حرص داده بود که همه راضی شده بودند بعد از گرفتن یک مهمانی کوچک و خودمانی به خانه ی نیما برود ...

نیما دیگر حرفی از آن دروغ مصلحتی و فیلمی که برایشان بازی کرده بودم نزده بود ... هر بار بیشتر از انکه بامداد زنگ میزد ترانه را میگرفت ... غذا خوردن و استراحت کردنش را چک میکرد ... هنوز ازدواج نکرده مرد زندگی شده بود و در دل ترانه ی هنری قند آب میکرد ...

مامان برای پنج شنبه همه را دعوت کرده بود ... از شکوه جون و خاله ژاکین گرفته تا خاله و نارین و شهرزاد و شایلی ...

مهمانی زنانه که به جای غیبت و حرفهای زنانه شده بود قربان صدقه های همه برای دریا و حرف زدن از ازدواج من و بامداد و تبریک به ترانه

- آدری خانوم و سارا خانوم ...خجالت داره ... شما باید این روزا کنار من باشید اونوقت به روی خودتون نمیارید ... باز دم ترانه گرم ...

- عزیزم تقصیر ما چیه که جنابعالی انقدر دست دست کردی تا ما گرفتار کار و زندگی شدیم ...

- خب تو میری سر کار ... این سارا چی ؟

- من چی ؟ بیا بهت بگم من چی ! بنده دو روز دیگه میشم مامان سارا ... احسان و مامانش پدرمو در آوردن ... بچه هنوز اندازه ی نخود نشده اینا استراحت مطلق دادن ...

romangram.com | @romangram_com