#به_سادگی_پارت_305


صاف در جایم نشسته بودم ...چینی به پیشانی انداخته :

- بامداااد

بامداد از لحن یک دفعه جدی شده ام تعجب کرده بود ؟

- جانم ؟ !

- اصلا از وقتی ما ازدواج کردیم تو یه بستنی به من ندادی ... خیالت راحت شده ، دیگه منو دوست نداری

- اینم میذارم به حساب شوخی ... که امیدوارم دیگه شوخیشم تکرار نکنی ... الانم بنده با کمال میل حاضرم بریم بستنی خوری فقط جنابعالی باید با جیمبوتون ما رو ببرید

- چرا ؟ ماشینت کجاست ؟

- نمایندگی ...گذاشتم برای سرویس ...

- اا... پس بزن بریم جیمبو سواری مستر جان ...

اولین بار بود با بامداد آمده بودیم آبمیوه امید ... خاطره ی آن شب که با نارین و ترانه آمده بودم و نگران شدن بامداد از آن وقت شب بیرون بودنمان لبخند روی لبم آورده بود ...

آرام دستانم را در دست گرفته بود کنار گوشم گفته بود:

- بخند عزیزم ... بخند ...خنده ام داره ... بنده ساعت 12 شب سیگار دود کنم که خانوم با ترانه ی خوشحال رفتن آبمیوه خوری...

بامداد ذهنم را هک کرده بود ... احساساتم را هم ... که بود این مرد ... ؟

تنها پاسخی که برایش داشتم فشردن دستهایش بود ... گرمایی که از قلبم به دستانمان ریخته بودم ...

... ... ...

- ترانه ... ترانه ... توروخدا بیا این آینه شمعدونو ببین ... چقدر قشنگه ...

- اره شبیه آینه ی نامادریه سفید برفیه ...

- ترانه برو بپرس چنده ؟

romangram.com | @romangram_com