#به_سادگی_پارت_303
- بامداد دارم میام شرکت ...نریا ...
- بیا عزیزم ... منتظرم ...
- به نیما هم بگو نره ... کارتون دارم ...
- چیزی شده ؟
میام حضوری میگم ...
ساعت از 4 گذشته بود ... میدانستم منشی خوش روی بامداد را نخواهم دید ...هردویشان در اتاق بامداد نشسته بودند ... قیافه ی مغمومی که به خود گرفته بودم هر دویشان را متعجب کرده بود
- سلام ... سلام
- سلام
- سلام عزیزم ...خوبی ؟
- نه
- چرا ؟ چیزی شده ؟
- بله خیلی بیشتر از چیزی شده ... ترانه میخواد به بابای روژان جواب مثبت بده
شوکه شدن نیما واضح تر از آن بود که دیده نشود ...
- چی ؟ ترانه که دیشب خونه ی شما بود ...تو داشتی خوشحال با من حرف میزدی
دوست نداشتم بامداد را هم بازی دهم ... اما چه میشد کرد ... این سناریو را تنها نوشته بودم و تنهایی اجرا میکردم ... اگر نتیجه میداد جایزه هم میگرفتم ...
به جز یک یعنی چی نصفه و نیمه چیزی از دهان نیما بیرون نیامده بود ...
- یعنی همین ... یعنی این آقا این همه مدت فکر نکرده وقتی حرفی از علاقه اش نمیزنه ترانه هزار تا فکر ناجور پیش خودش میکنه ... تراانه ی بیچاره له شده ... از بس فکر کرده به خاطر اختلاف طبقاتیشونو و گذشته ی ترانه این آقا جلو نمیره ... حالام فکر میکنه باید به بابای روژان بله بده ...
نیما مثل فشنگ از جا پریده بود ...
romangram.com | @romangram_com