#به_سادگی_پارت_302
- ای بابا ... تا گوساله گاو شود دل صاحبش آب شود ...
- نگو و و و ... بچه گناه داره ... همچین با غم میگفت ترانه تلفنامو جواب نمیده ها ...
- خودم انقدر کوبیدم رو دستم که زنگاشو جواب ندم کبود شده ...
- بیا دیگه ... عاشق شدی رفت ... ایشالا با هم عروسی میگیریم ...
- اوه ...کیم نه من ! میدونی که من از عروسی گرفتن و لباس عروسی پوشیدن فراری ام
- نه ! مگه میشه ...هر دختری آرزوشه ...
- من یکی آروزم نیست ... 1 روزتمام باید بشینی زیردست آرایشگر آخرشم از در نیومده تو همه شروع میکنن عروسو چه بد درست کردن ... چشماش چرا اینجوریه ... اونورش چرا اینطوریه ... منم که اعصاب ندارم عروسیو به هم میریزم...
- وای ترانه فکر کن تو با لباس عروسی و قیافه ی ملیح بیای میزو برگردونی ... چه خنده ای بشه ...
- من که خودم خلم ...نیمام میدونه ... بمیرم واسه اون بامداد که زنش کلا تعطیله ... از به هم ریختن عروسی ذوق میکنه ...
- نه بامدادم میدونه من خجسته ام ...نگران نباش ... ترانه فردا میای بریم خرید کنم یکم ؟
- اره ولی تا چهار چون کلاس دارم ...
- همونم خوبه ...
از خانه ای که دیده بودیم برای ترانه گفته بودم ... ترانه هم ندیده عاشقش شده بود ... به شوخی گفته بود به نیما میگوید خانه را بخرد برای خودشان ...
میان همین شوخی و خنده ها بود که به ذهنم آمده بود شاید اگر بامداد آن هزینه ی گزاف را برای خرید کارگاه نمیداد میتوانستیم خانه را بخریم ... یعنی این فکر به ذهن خودش هم میرسید ؟ ... به خاطر دل من پولی هنگفت را به کارگاهی داده بود که خودش هیچ استفاده اش نمیکرد ... دلم گرفته بود ...
از صبح تمام خیابان ها را با ترانه گز کرده بودیم ... بیشتر از اینکه به دنبال خرید وسایل خانه باشیم خوراکی خورده بودیم ... از پیراشکی و آبمیوه گرفته تا مرغ سوخاری ... آخر سر هم چیزی به جز دو دست فنجان و کاسه ی گل گلی و ست چاقوی آشپزخانه ی خالدار گیرمان نیامده بود ...
- ترانه بذارمت کارگاه ؟
- اره قربون دستت ...
ترانه را پیاده کرده بودم افکار پلید توی سرم بازگشته بود ... برای بامداد پیام داده بودم :
romangram.com | @romangram_com