#به_سادگی_پارت_301


جمله ی آخر را با لحن بچه گانه ای گفته بودم حال و هوایش را عوض کند ...

- ای جان ...بدو که بامداد دیگه نمیتونه بدون فسقلیش بخوابه

- خب ...

- فسقلم مهمون داری برو ...

- بامداد

- جانم ؟

- منم امشب که نیستی دلم برات تنگ میشه ... همسره من همه ی حرفاش راستکیه ... من باور میکنم که دیگه از فکر اون خونه اومده بیرون

- چشم عزیزم ...

- بوس به لپت ... شب بخیر همسر جان ...

- شب بخیر عزیز دلم ...

شب دوباره من مانده بودم و ترانه و تمام گل گلی های اتاق

- ترانه ؟ مطمئنی از دست من ناراحت نیستی ؟

- اره دیوونه ... تو باید به خاطر خل بازیام از دست من ناراحت باشی ...

- تو مثل خواهرمی ... میدونستم نیما چقدر دوستت داره ...نمیخواستم این عشق حیف بشه ...

- فدرا فکر میکنی خودم نفهمیدم ... خودم میدونستم این پسری که هی بلند میشه با من راه میفته اینور و انور و تئاتر و چی و چی یه احساساتی داره ... منم بهش علاقمند شدم ... ولی جلو نیومدنای نیما منو له کرد ...فکر میکردم به خاطر اینکه میدونسته با پیام دوست بودم و رفتنش اونقدر داغونم کرد نمیخواد با من رابطه ی جدی داشته باشه ... بعد فکر میکردم نکنه به خاطر اختلاف طبقاتیمونه ... بعد فکر میکردم نکنه میگه این دختره زن زندگی نیست ... اینهمه مدت تمام این افکار تو سرم مثل موریانه مغزمو میخورد و نیما هیچ کاری نمی کرد ... واقعا تحت فشار بودم فدرا ...

- ای من قربونه تو برم ... فردا حالشو جا میارم ... اما ترانه امروز دفتر بودم ... میدونی که تمام عاشقانه های زندگی من با بامداد بوده ... امروز وقتی نیما حرف میزد بهت غبطه خوردم... از تمام لحظاتی که با هم بودید گفت ... از رنگی که تو به دنیاش زدی ... دوستت داره ترانه ... بیشتر از اونی که فکرشو بکنی ...

- خب چرا نیومد بگه ؟

- خب چون اونم ترسای خودشو داره ... یه بار قبلا همه چیزشو از دست داده ...نمیخواد دوباره تکرار شه ... فردا خودم میرم خرکشش میکنم میارم خونتون ... فقط به مامانت اینا بگو آماده باشن ...

romangram.com | @romangram_com