#به_سادگی_پارت_299


- مطمئنی نمیای بالا ؟

- اره عزیزم ... دوست دارم بیام اما دیگه بده ... امشب میرم خونه ... دلم اینجا پیشت هست

- خب ... بامداد ؟

- جانم ؟

- میدونی که اگه باشی من حاضرم تو حیاط کارگاه هم چادر بزنم باهات زندگی کنم ؟

- میدونم عزیزم

- پس لطفا اون خونه رو فراموش کن

- برو بالا تا نچلوندمت فسقلی

- مواظب مسترم باش ... شب زنگ میزنم ...

بالا نیامدن بامداد ... آن هم امشب ... اینجا بودن او ... صدای حرف زدنش با مامان ... نرگسهای روی میز ... چطور سر از اینجا در آورده بود ؟ !





بهت زده در را بسته بودم ... هنوز باور نداشتم اینجا باشد ... اینجا بودنش چه معنی میداد ؟ ... کوتاه آمده بود ؟ ...

دم آشپزخانه که دیده بودنم هر دو ساکت شده بودند ...

- وا گلدار چته ؟ آدم ندیدی ؟

یعنی این دختر رو به رو خودش بود که مثل همیشه گلدار صدایم کرده بود ... خوشحال بودم ، غمگین بودم ... استرس داشتم ...فرقی نمیکرد باید این اشکها جاری میشدند ... با اشکهای روی گونه و تمام قدرت ترانه را بغل کرده بودم ...

- ترانه خیلی خری ... من دلم برات تنگ شده بود ... اصلا برو با هرکی دوست داری ازدواج کن ... اما دیگه حق نداری با من قهر کنی ...

اشک او هم در آمده بود ...

romangram.com | @romangram_com