#به_سادگی_پارت_298


تمام مدتی که مرد سیبیلوی بنگاهی از خانه تعریف میکرد دعا دعا میکردم ساکت شود ... این خانه به اندازه ی کافی دنج و دوست داشتنی بود که نیاز به تبلیغ او نداشته باشد ... محو شدنم به گوشه گوشه ی خانه را بامداد فهمیده بود که با او به حیاط رفته بود ... صدایش حتی اگر کمی دور میشد هم غنیمت بود ... چند پله ی کوتاه داخل خانه را به طبقه ی بالا طی کرده بودم ...این خانه رویایی تر از آن بود که میان برج ها و مجتمع های مسکونی سر به فلک کشیده ی تهران دوام آورده باشد ...

مرد را که دم آژانس املاک گذاشته بودیم بامداد رسانده بودم خانه ... جیمبو دیگر این روزها تنها در پارکینگ مانده بود ... دلم میخواست بدهمش به ترانه تمام تهران را با جیمبو گز کند اما قهر نباشد ...

- بامداد این خونه خیلی خوب بود ... دلم پیشش موند ... تنها جایی بود که دوست نداشتم ازش بیایم بیرون

از وقتی راه افتاده بودیم در فکر بود ...

- جدی ؟ دوسش داشتی ؟ یعنی دیگه نمیخوای بریم جاهای دیگه رو ببینیم ؟

این بامداد بامداد روزهای قبل نبود ... بامدادی که تمام هفته ی گذشته که از هر خانه بیرون می آمدیم میخواست سخت نگیرم و یک کدام را انتخاب کنم ... حالا که انتخاب کرده بودم او دو دل شده بود

- چطور ؟ تو دوسش نداشتی ؟

- چرا ...دوست داشتم ...تازه جایی که تو دوست داشته باشی خیلی هم برام عزیزتره

- پس چرا من احساس میکنم دو دلی

- نمیدونم بتونیم اینجا رو بخریم ... یکم قیمتش بالاست

دست روی دستش روی دنده گذاشته بودم ...

- بامداد ترسوندیم ... فکر کردم چی شده ... خب مهم نیست که ... میریم یه جای دیگه رو میگیریم که به پولمون بخوره

- من دوست دارم اینجا رو بخرم که تو خوشت اومده

- از کجا معلوم شاید یه جای دیگه رو دیدیم بیشتر خوشمون اومد ...

- باشه عزیزم ... حالا ببینیم چی میشه

خانه را دوست داشتم اما نه به اندازه ی بامداد ... نه به اندازه ی مردی که کنارم نشسته در فکر فرو رفته بود که چطور خانه ی مورد علاقه ام را بخرد ...

هرچه اصرار کرده بودم بالا نیامده بود ... انگار حرفهایم خیالش را راحت نکرده بود ...

سر از پنجره ماشین داخل برده بودم ...

romangram.com | @romangram_com