#به_سادگی_پارت_297
- اااا منو تورو فراموش نکردم ... فقط حواسم پرت شد به صحبتای نیما
- خب عزیز دل بامداد این میشه همون ... وقتی حواست به حرفای نیما بوده یعنی به من نبوده دیگه ...
نیما تنها ایستاده بود به بحثهایمان میخندید
- ااااا بامداد ...
- جان بامداد ... راست میگی اصلا تو حواست پیش من بوده ... همه چی زیر سر این نیماست ... باید اخراجش کنم که زن منو به حرف نگیره ...
- ای بابا ... آقا این شما.این زنتون ما رفتیم تا از کار بیکارمون نکردید
نیما رفته بود ... در را بسته بود ... اتاقش را ترک کرده بود که من و بامداد را تنها بگذارد
لبخند هنوز گوشه ی لبش بود ...
- خب فسقلیه من بیاد بشینه ببینم چی کارا کرده ؟ چی گفته ، چی شنیده ؟
- ااا... زرنگی ؟ ... بامداد خان مگه تو به من نگفتی من به نیما میگم بره ؟ پس چرا نگفتی ؟
- حالا مگه بد شد که دیدیدیش و باهاش صحبت کردی ؟
- نخیر ... اما حرفای تو همیشه واسه من راستکیه ... نمیخوام الکی شه
- عزیزم من فقط خواستم بیشتر از این خودتو اذیت نکنی ... الانم اگه ناراحت شدی هر تنبیهی بگی من میپذیرم ...
- نخیر ناراحت نشدم ... ولی چرا باید تو همیشه انقدر حال منو خوب کنی ؟ هان ؟
- چون دوستت دارم ... چون نمیخوام ناراحتیتو ببینم ... چون دوست ندارم ذهنت درگیر باشه ...همینا قانع کننده هست ؟
- بله هست ...
- قربونه این فسقلیه منطقی
این خانه قشنگ تر از آن بود که بشود ایرادی رویش گذاشت ... خانه ی حیاط دار قدیمی با پنجره ی چوبی و حوض آبی اش ...
romangram.com | @romangram_com