#به_سادگی_پارت_296


- خب ... خانوم روانشناس ...چی شده که اتاق ما رو منور کردید ؟

- نیما میدونم که میدونی ... توروخدا اینطوری رفتار نکن که بیشتر شرمنده میشم ...

- چرا آخه ؟ خب چیزی نشده که

- تو به این میگی چیزی نشده ؟ من خواستم کمکت کنم مثلا زدم همه چی رو خراب کردم ...

- نه بابا ... شاید من زیادی بزدل بودم و دست رو دست گذاشتم ... اینم شد نتیجه اش

- -نه من نباید دخالت میکردم ...باید میذاشتم با برنامه ی خودت پیش بری ...

- اتفاقا فدرا حضور تو تو لحظه های حساس زندگی من واجبه ... شاید باید این اتفاق می افتاد ... اگه به خودم بود ممکن واسه از دست ندادن ترانه هیچوقت حرف نزنم ... اما حالا درسته که ترانه جواب تلفنامو نمیده ... میدونم که دیر یا زود تصمیمشو میگیره و تکلیف منم روشن میشه...

بالاخره فکر میکنم بهتر باشه بفهمم ترانه چه حسی داره ... چه خوب چه بد ...

- یعنی اگه ... ؟

حتی دوست نداشتم به زبان آوره شود ... دوست نداشتم حتی 1 درصد ترانه این نیمای محجوب و دوست داشتنی را نخواهد ...

- اگه منو دوست نداشته باشه ؟ خب بدونم که بهتره ... میدونی کتمان نمیکنم تو شرایط حساسی با ترانه رو به رو شدم ... اما تو تمام این مدتی که میشناختمش این حسو بهم داد که زندگی هست ... ترانه تمام وجودش برای من رنگه ... زندگیه ... دوست ندارم اذیت شه ... نمیگم خودکشی میکنم ! ... ناراحت میشم ...چون رفتنشو و نبودنشو نمیتونم ببینم ... اما خب چاره چیه ...

ترانه خر بود اگر دست رد علاقه ی این مرد میزد ...

نمیدانم چند ساعت گذشته بود که چایی های روی میز سرد شده بود ... چند ساعت بود که مسخ حرفهای این مرد شده بودم ... حرفهایی که تک تکشان عشق بود ... تمام لحظات بودن ترانه را از بر بود ...

آمدنش بحث را قطع کرده بود ...

- خوبه والا خانوم ما رو ... 2 ساعته اومده اینجا ... شوهرشو ول کرده نشسته با کارمندا خوش و بش میکنه ...

- سلام ... ببخشید ... تو راهرو نیما رو دیدم اومدم صحبت کنیم ...

دست دور کمرم انداخته بود ...

- خواهش میکنم عزیزم ... نه به اینکه نمیومدی نه به اینکه ما رو پاک فراموش کردی ...

romangram.com | @romangram_com