#به_سادگی_پارت_294


دست روی دکمه ی آباژور گذاشته بودم ... گونه اش را بوسیده بودم ...

- حالا بخوابیم ...

مگر در تاریکی رویم میشد این کار را کنم ...

- بخوابیم شیطون فسقلی

اگر قرار بود پایان هر روز خوش و ناخوش میان دستان این مرد باشد ... دنیا هم علیه من بود مهم نبود ... من بودم و او یک طرف ... تمام عالم یک طرف





دو هفته بود که کارگاه برایم شده بود منطقه ممنوعه ... من میتوانستم نروم ...او نمی توانست ...کلاس داشت ...شاگرد داشت ... دو هفته بود که هیچکدام تلاش نمی کردیم رو به رو شویم ... دلم برایش تنگ شده بود ... خیرش را خواسته بودم شر شده بود ... دو هفته بود با بامداد تهران را زیر و رو کرده بودم دنبال خانه ... انتخاب نمیکردم... هیچکدام را به چشم خریدار نگاه نمیکردم ... بامداد میدانست بهانه گیر شده ام ... هرکس بود ایرادهای بنی اسرائیلی که از خانه ها میگرفتم را می فهمید ... سکوت کرده بود ... بی هم ریختگی ام را هم نمیزد ... آدری سر کار بود و سارا درگیر ... فقط ترانه بود که میشد این روزها کنارم باشد و حالا تنها کسی که نبود او بود ...

- سلام

- سلام عزیزم... خوبی ؟

- مرسی ...

- کجایی ؟

- دانشگاه

- یه خونه هماهنگ کردم میای بریم ببینیم ؟

- بریم ... کجا باید بیام ؟

- بیا شرکت یه جلسه کوتاه دارم بعدش میریم

- بامداد من شرکت نمیام

- چرا ؟

romangram.com | @romangram_com