#به_سادگی_پارت_295


- میدونی که نمیخوام با نیما رو به رو شم ...اومدم کمکش کنم زدم همونم خراب کردم ...

- فدرا آخه این حرفا چیه میزنی ؟ مگه نیما بچه است ؟ پاشو بیا اینجا

- نمیام

- فسقلیه من حرف گوش کن بودا !

- خب دیگه نیست ... اصلا من میرم به ترانه میگم با بابای روژان ازدواج کنه ...من نمیخوام قهر باشیم ...

- قربونه اون دل کوچیکت و بهانه گیریاش برم بیا اینجا صحبت میکنیم ... اصلا من نیما رو می فرستم بره خونه ...

- باشه ... خدافظ

- مواظب خودت باش

انگار نه انگار این شرکت همانجایی بود که هر بار به امید ملاقات او با ذوق پله هایش را بالا می رفتم ... حالا از ترس رو به رو شدن با نیما زورم می آمد پا روی پله هایش بگذارم ... باز هم دختر منشی بود که کمی حالم را خوب کرده بود ...

رو به میزش احوالپرسی میکردم که صدایش آمده بود ...

- به خانوم روانشناس شما کجا ؟ اینجا کجا ؟

- اااا... سلام نیما تو هنوز نرفتی ؟

- ساعت 1 ...کدوم اداره ای ساعت 1 کارمنداشو تعطیل میکنه که من برم ؟

نیما باهوش تر از آن بود که نفهمیده باشد ... شاید توهین به شعورش بود اگر خودم را به آن راه میزدم ... صدای منشی بامداد بند افکارم را پاره کرده بود :

- به آقای آرین خبر بدم تشریف آوردید یا خودتون تشریف میبرید داخل ؟

- نه ممنون... اول یه صحبتی با نیما بکنم بعد خودم میرم پیشش...

نیما به سمت اتاقش راهنمایی ام کرده بود ... : لطف میکنید بگید دو تا چایی بیارن ...

و جواب مثبت منشی بود که انگار قرار بود حال هر کسی که پا به این شرکت میگذارد را خوب کند ... عجیب دوست داشتنی بود این دختر ...

romangram.com | @romangram_com