#به_سادگی_پارت_293
- بامداد بیا آقا یوسفو ببین ... آقا یوسف تو همه ی تنهایی های من بوده و هست ... کلی هم از تو براش حرف زدم ...
- چشمم روشن ... حالا چیا میگفتی ؟ ... مگه تو از من حرفم میزدی ؟
- بله پس چی ؟ یه عالمه ...
- خب بیا به خودم بگو حداقل یکم دلم خوش شه ...
- زرنگی ؟ ... نمیگم ...
دوباره تختم را با او قسمت کرده بودم ... دوباره میان دستانش قفل شده بودم ...
- حالا بهت میگم موهاتو خشک کن برای من چشم ابرو میای ... ؟
- خب حوصله نداشتم دیگه
- من که میدونم به خاطر بی حوصلگی نبود
- یعنی چی ؟
- یعنی میخوای سرما بخوری من منتتو بکشم ... بهت برسم ...
شیطنت میان حرفهایش مشهودتر از آن بود که نشود فهمید ... دلم لوس شدن میخواست ...
تلاش متظاهرانه ای کرده بودم برای باز کردن گره ی دستانش ...
- نمیخوام اصلا ... من میرم پیش مامان میخوابم ...
بی شک دستان گره خورده ی او با تلاشهای بیهوده ام حتی شل نمیشد ...
- زن من جز تو بغل خودم هیچ جا نمیخوابه ... اصلا من خودم دلم میخواد منتتو بکشم ...خوبه ؟
لبخند زده بودم ... به جایم بازگشته بودم ...
- اره خوبه ...
romangram.com | @romangram_com