#به_سادگی_پارت_292


دست دور صورتم گذاشته بود ...سرم را بالا گرفته بود ... چشم در چشمان اشکیم دوخته بود ...

- اخه عزیز دل بامداد من میدونم فرشته ی کوچولوی من دلش میخواد بهترین برای همه باشه ... فقط به ترانه فرصت بده ... سرش میخوره به سنگ بر میگرده ... عقلش پاره سنگ بر مبداره ...همه که مثل فسقلی من عاقل نیستن

موهای خیسم را بوسیده بود ...

- حالام زود لباستو بپوش بیا بیرون ...

لباس پوشیده ... موهایم را خیس دورم رها کرده بودم ... بامداد پشت میز آشپزخانه گرم صحبت با مامان بود ...

مامان پشت به ما غذا را میکشید ...

لبهایش تکان خورده بود بی صدا ... لب خوانی کردنش سخت نبود ...

- موهاتو چرا خشک نکردی ؟

- همینطوری ... حوصله نداشتم ...

دوباره بی صدا لب زده بود : - برو خشک کن ...

مامان برگشته بود ... بیشتر از این پانتومیم بازی نمیشد کرد ...

بعد از صرف چای عزم رفتن کرده بود ... دلم همراهش شده بود ...

- بامداد جان شب دیر وقته میخوای همینجا بمون ...

- ممنون ...مزاحمتون نمیشم دیگه

- مزاحم نیستی پسرم ... بمون اینطوری منم خیالم راحته ... فقط زنگ بزن به شکوه خبر بده ...

بامداد دیگر تعارف کردن را جایز ندیده بود ...چون شاید مامان با رفتنش موافقت میکرد ...

رویایم به حقیقت پیوسته بود ... اولین بار میتوانستم به اتاقم ببرمش ... میان تمام گل گلی ها و آقا یوسف ...

تیشرت سفیدش را که قبل از رفتن گرفته بودم شسته داده بودم بپوشد ... از شلوارهای بابا برایش آورده بودم ...

romangram.com | @romangram_com