#به_سادگی_پارت_291


تق تق در آمده بود ...

- مامان بیا تو ...

- منم ... مامان نیست ...

تازه که دیده بودمش یادم افتاده بود قرار گذاشته ایم خواستم بروم خانه تماس بگیرم ...

نگاهم که نگاهش افتاده بود بی هیچ حرفی دوباره اشکها جاری شده بود ... انگار منتظر تلنگر بودند که دوباره راهی شوند و چه تلنگری بهتر از او ... جلو امده بوده... دست روی گونه ام گذاشته بود ... دوباره به جایم بازگشته بودم ... انگار قسمت بود بی بهانه و با بهانه میان این دستها حبس شوم

- هیشششش... بابا آخه من که چیزی نگفتم تو زدی زیر گریه ... خب اصلا من معذرت میخوام که تو زنگ نزدی من بیام دنبالت خوبه ؟ ... تقصیر منه ... گریه نداره که فسقلیه من

- نخیر ... من واسه اون گریه نمیکنم

- اا...پس اصلا از سر کار گذاشتنه من ناراحت نیستی ... ؟ ... برم یه فکری به حال خودم بکنم با این زن گرفتنم ...

- ااا... بامداد اذیتم نکن دیگه ... حالم خوب نبود ...

- نمیخوام ناراحت باشی عزیز دلم ... مامان بهم گفت چی شده ... ترانه که کله خرابه تو هم رفتی دکمه اشو زدی ...

- یعنی نباید میگفتم ؟ خب اگه نمیگفتم با بابای روژان ازدواج میکرد ...نیما تنها میموند ...

فین فین کردنم ادامه داشت ... آن هم روی بلوز بامداد ... خندیده بود

- اخه قربونه تو برم من مگه ازدواج قاقالی لی خریدنه که دو روزه ترانه با بابای روژان ازدواج کنه بره ؟ ...

- خب بالاخره اینطوری بابای روژان ترانه رو به خودش علاقمند میکرد ...

- خب به نظر تو اگه ترانه نیما رو دوست نداشته باشه و با دیدن بابای روژان بخواد نیما رو فراموش کنه علاقه اش به درد میخوره ؟

- یعنی ترانه نیما رو دوست نداره ؟

- خب من نمیدونم عزیزم ... باید بذاری یکم خودش با خودش فکر کنه

- بامداد من دوسش دارم ... فقط میخوام بهترین براش اتفاق بیفته ...

romangram.com | @romangram_com