#به_سادگی_پارت_290
باور کردنی نبود من و ترانه سر هم داد میزدیم ...
- اره حرفیه ... خیلی حرفاست ...تو حالیت نیست
- اره من خرم ... میشه تو حالیم کنی ؟ ... شاید خبریه من نمیدونم
- میدونی ترانه خوبم میدونی ... منتها خودتو زدی به خریت ... تو میدونی اون پسره ی بدبخت که شب و روزشو گذاشته واسه جنابعالی دوستت داره ... منتها مثل اینکه خوشت میاد گربه رقصونی کنی
- ااا... از کی تا حالا تو شدی قیم اون پسره ؟
- از وقتی تو خودتو زدی حماقت ...
- حواست به حرف زدنت باشه فدرا
- حواسم نیست ...میخوای چیکار کنی ؟ فکر کردی زندگی خاله بازیه ترانه ؟ ... حالا چون تو دلت واسه روژان سوخته دلیل نمیشه این خل بازیارو در آری ... خودتم خوب میدونی نیما چقدر دوستت داره و اینهمه مدت برات صبر کرده ...
- نیما خودش لال نیست که بیاد بگه ... به تو چه که شدی کاسه ی داغ تر از آش ...
- آخه اونم از تو احمق تر خیر سرش میترسه به تو بگه از دستت بده ...
- ااا... چه جالب ... پس همون بهتر تو ترس خودش بمیره
کیفش را برداشته بود ... بیرون زده بود ... در حیاط را چنان کوبیده بود که انگار در را توی صورتم کوبیده ... از فرط داد و بیداد تمام بدنم میلرزید ...
خانه رفته بودم ... در آغوش مامان مچاله شده بودم ... گریسته بودم ...غر زده بودم ... باز گریسته بودم ... ترانه را دوست داشتم ... مثل خواهر نداشته ...
- قربونت برم گریه نداره که ... عصبانی شدید حرفایی که نباید به هم گفتید ... فردا آروم میشید با هم حرف میزنید ... دخترای من عاقل تر از این حرفان
- یعنی من نباید بهش میگفتم مامان ؟
- چرا عزیزم ... باید میگفتی ...اما شاید نباید اینجوری میگفتی ... حالام پاشو برو یه دوش آب گرم بگیر ... با این قیافه ی قرمز اینجا نشین ...
دوش آب گرمم 40 دقیقه طول کشیده بود ... انگار هرچقدر آب روی اعصاب متشنجم میریختم آرام نمیشد ...
حتی حوصله نداشتم حوله ام را در آورم ... کلاه حوله را سرم کشیده بودم جلوی آینه به قیافه ی درمانده ی غم آلودم نگاه میکردم ... چه شده بود که این حرفها را به هم زده بودیم
romangram.com | @romangram_com