#به_سادگی_پارت_289


پفش خوابیده بود از نبودن جیمبو ... همانطور که در آشپزخانه چای میریخت صدایش بلند شده بود :

- بچه تنهاست ... گناه داره ... میخوام ببرمش بیرون ... چهارتا جایی رو ببینه

- خب بچه با باباش میره ... با عموش و عمه اش میره ... به تو چه

- باباش که همش سر کاره ... بعدم بنده خدا نمیدونه دختر بچه ی این سن و سال چی دوست داره که ... عمو و عمه اش هم کار دارن





این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است





- یعنی چی ؟ خب داشته باشن ... پدرش باید یه فکری بکنه ... تو که نباید درگیر مسائل اونا بشی ... قرارباشه هر شاگردی رو اینطوری بهش برسی که هیچی !

- وا ... خب چیه مگه ... وقت بیکاریمه میخوام دل بچه رو شاد کنم ... بعدم شرایط روژان با بقیه ی بچه ها فرق داره ... تازه خوبه ماشینتم نیاوردی و مثل جلاد منو بازجویی میکنی ...

- ماشینمو آورده بودمم نمیدادم

دیگر لحن خصمانه ی هر دویمان مشخص شده بود ...

- منظور ؟

- منظور این که این رفتارت متعادل نیست ... یعنی چی که شدی دایه ی دلسوزتر از مادر ... به تو چه که روژان تنهاست ... یا نکنه بابای روژان تنهاست ؟!

- ببخشید متوجه نمیشم ... حرفی داری بگو تیکه ننداز فدرا ... رک بگو

- دارم رک میگم ترانه ... چه دلیلی داره تو انقدر به این خانواده نزدیک باشی

- ااا... پس اینو بگو ... چرا طفره میری ؟ ... نزدیک میشم که میشم ... اصلا اگه بخوام میخوام نزدیکتر از اینم بشم حرفیه ؟

romangram.com | @romangram_com