#به_سادگی_پارت_287
کش و قوس به تنم داده بودم ... خوب بود که نبودند ... میتوانستم با آن لباسها در خانه جولان دهم ... برای بامداد صبحانه درست کنم و خجالت نکشم ...
- دست و صورت شسته به آشپزخانه رفته بودم ... املت قارچی درست کرده بودم ... خیار گوجه حلقه کرده بودم ……..پشت میز آشپزخانه نشسته بود سرگرم گوشی اش بود ...
لیوان چای را که روی میز گذاشته بودم روی زانویش نشسته بودم ... گوشی را گرفته بودم لقمه ی آماده را دستش داده بودم ...
- بسه دیگه ... وقت صبحانه است ...
- چه شود این صبحانه ...
بی شک آن صبحانه خوشمزه ترین صبحانه ی دنیا و آن . خیار گوجه ها بهشتی بودند ... چون هیچکدام مزه ی معمول را نمی دادند ... شاید هم از خواص این مرد بود ...
نامت را در هیچ یک از شعرهایم نمی نویسم
از تو با هیچکس حتی در لفافه حرف نمیزنم
در جمع با تو چون غریبه سخن می گویم
از رسوایی میترسم
پنهانی به دیدارم بیا
همچنان پذیرای تو خواهم بود
در حیاط خلوت روحم ...که مخصوص ملاقاتهای خصوصی ست
مرد بود و قولش ... بامداد برده بودم پیش بابا ... صبورانه ایستاده بود ... حرف زده بودم ... بابا شنیده بود ... مثل همیشه گریه کرده بودم ... در آغوشم گرفته بود ... این بار بی هیچ عذاب وجدانی ... بی هیچ فکری از سینا ... سایه ای از کژال ... این مرد حامی حالا تمام و کمال برای خودم بود ...
- بامداد منو میذاری کارگاه ... با ترانه کار دارم ...
- اره ... منم یه سر میرم شرکت ... خواستی بری خونه بگو میام دنبالت ...
romangram.com | @romangram_com