#به_سادگی_پارت_286
- نمیدونم ...خودش باید تصمیم بگیره عزیزم ...
- نخیر ... تا اون بیاد تصمیم بگیره ترانه رفته خونه ی بخت ... بچه هاشم اومدن ...
- قربون اون شل شل حرف زدنت ... بخواب فردا میریم حالشو جا میاریم ...
- حال کیو ؟
- هر کی که تو بگی
راست میگفت ، به زور خودم را بیدار نگه داشته بودم ... تکانی خورده بودم ...جایم را محکم کرده بود ... قفل دستانمان را محکمتر ... در آغوش بامداد مچاله شده بودم ...
... ...
صبح نرمش چیزی را کنار صورتم احساس کرده بودم ... از ترس پریدن خوابم چشم باز نکرده بودم ...
- بامداد چیکار میکنی ؟
- دارم این گیسوهای بافتتو باز میکنم ...
- نکن خوابم میاد ...
غلتی زده بودم ... سر در گردنش فرو برده بودم ...
دوباره انگشتانش را حس کرده بودم ...
- فسقل پاشو به همسر جان یه صبحانه بده ...
- ساعت چنده ؟
- 9:30
- شکوه جون اینا بیدار شدن ؟
- رفتن آزمایش بدن ... موعد چکابشون بود ...
romangram.com | @romangram_com