#به_سادگی_پارت_284
با موهای پریشان و لباسهایی که به تنم زار میزد جلوی آینه قیافه ام را تماشا میکردم ... درست مثل بچه ها... موهایم را دو طرف بافته بودم شبیه جودی ابوت ...
بامداد با دیدنم لبخند زده بود ... دوباره من شده بودم دختر بچه ی بازیگوش و بامداد پدر مهربان ...
زیر پتو پریده بودم ...
- یوهوووو ... بامداد تو بخواب رو کاناپه که من راحت رو تخت قل بخورم
- چشم دیگه چی ؟ امر بفرمایید ...
لحاف را کنار زده بود کنارم دراز کشیده بود ... تصور تماس پوستش با پوستم تنم را مور مور میکرد ... تکان تکان میخوردم ... دوست داشتم اضطرابم را پشت بازیگوشی های کودکانه پنهان کنم ...
سر زیر پتو برده بودم ... پشت به بامداد مچاله شده بودم ...
دست دورم انداخته بود ... دستش روی شکمم فرود آمده بود ... برای قدرت مردانه اش مغلوب کردن منی که تظاهر به مقاومت میکردم هیچ کاری نداشت ...
بامداد نمیخواست برم گرداند ... فقط میان بازوانش قفل شده بودم ...
- حالا بخواب ... وولم نخور که مجبور میشم به زور متوسل شم
انگشتانم را میان انگشتانش روی شکمم قفل کرده بودم ...
- خب ...
بوسه ای روی موهایم نشانده بود ...
- ای جان ...
- بامداد ؟
- جان بامداد ؟
- فردا میتونیم بریم دیدن بابا ؟
- اره عزیزم ... صبح میریم ...
romangram.com | @romangram_com