#به_سادگی_پارت_283


- بامداد ؟ ساعت چنده ؟ من کی خوابم برد ؟ ... مامانم پایینه ؟

- بذاری بیدار شی بعد رگبار ببند قربونت برم ... ساعت 12 ...مامانت رفت ... شکوه جون اجازتو گرفت ... گفت شوهر این فسقلی اگه نباشه خوابش نمیبره

چشمهایم را مالیده بودم ...

- شوخی داری میکنی ؟

- نه ... شوخی چیه ... قبلا که بنده در حسرت شما بودم حالام که زنم شدی باید در حسرت باشم ؟

- وا ...یعنی چی ؟ من که هر شب اینجا نمیمونم...

- خب بعضی شبام من میام اونجا ...خوبه ؟

لبخندی زده بود ...

- بامداد جدی مامانم رفته ؟

- اره عزیزم ...

- یعنی من باید اینجا بخوابم ؟

- بله ... بغل بنده ... برم برات از لباس خوابای شکوه جون بیارم ...این لباسا اذیته

- نه یکی از تیشرت شلوارای خودت بهم بده

- لباسای من برای تو خیلی بزرگه فسقلی ...

- تو بده کار نداشته باش آقاجان ...

تیشرت و شلواری دستم داده بود ...

- من برم آب بیارم ...

بامداد که رفته بود لباس عوض کرده بودم ... تیشرتش را قبلا هم پوشیده بودم که زار میزد ... وضعیت شلوار اسفناک بود که مدام از کمرم می افتاد ...

romangram.com | @romangram_com