#به_سادگی_پارت_282


- بخور کوچولو کم غر بزن ...

دخترانه های هر کس دیگری هم بود دست رد به سینه ی این لوس کردنهای لذت بخش نمی زد ...

کم کم همه رفته بودند ... زری خانم آمده بود خانه را جمع میکرد ... آقای آرین به کتابخانه رفته بود پیپی بکشد ...

مامان و شکوه جون خسته از یک روز پر هیاهو چای مینوشیدند ...

- شکوه جان خیلی امروز زحمت کشیدید ...

- وا رویا این حرفا چیه ... خوشحالم که این انجمن ما رو به هم وصل کرد ...

- منم همینطور ...

- فرشته کوچولو تو پاشو برو بالا پیش بامداد ما یکم حرفای پیرزنی بزنیم ...

- شکوه گفتم دیگه خسته شدید ما بریم ...

نمیدانستم حرف شکوه جون را گوش کنم بالا بروم یا حرف مامان را گوش کنم حاضر شوم برای رفتن ...

- حالا میرید ... بشین یه گپی بزنیم ...

مامان نشسته بود ... خوشحال بودم از اینکه حرف شکوه جون به کرسی نشسته بود ... ولی روی بالا رفتن هم نداشتم ...

پله ها را لاک پشتی طی کرده بودم ... در زده بودم ... جوابی نشنیده با احتیاط در را باز کرده بودم ... بامداد در اتاق نبود ...

راحت داخل رفته بودم ... حالا من ... فدرا ... میتوانستم از دریچه پنجره ی اتاق بامداد بیرون را نگاه کنم ...

خسته بودم ... روی تخت بامداد دراز کشیده بودم ... عطرش را با تمام وجود بلعیده بودم ...

خواب نرفته بودم ... بیهوش شده بودم ...

چشمانم را که باز کردم تاریکی بود و نور لپ تاپ و مردی که پشتش نشسته بود ...

- بیدار شدی عزیزم ؟ من اینجام

romangram.com | @romangram_com