#به_سادگی_پارت_281
- بیخود خودتو خسته نکن ... از کنار من جم نمیخوری ...
مظلومانه سر پایین انداخته بودم ... جایم خوب بود اما خجالت میکشیدم... هنوز به این دخترانه های جدید عادت نداشتم ...آن هم در حضور جمع ...
غذا را که روی میز چیده بودند ... شکوه جون همه را به پذیرایی دعوت کرده بود ... تعداد مهمان ها زیادتر از آن بود که میز ناهارخوری شکوه جون جوابگو باشد ... سلف سرویس شده بود ... هرکس بشقابی به دست گوشه ای گرم صحبت بود ... بامداد هم رضایت داده بود سرگرم صحبت با آقایان شده بود ... از فرصت پیش آمده استفاده کرده بودم ، پیش شهرزاد و نارین رفته بودم
- به دخترخاله های گلم ...
- الان مثلا خودتو زدی به اون راه ما چیزی نگیم ؟
- ای بابا ... شما که دیگه دختر خاله اید ...نزنید این حرفو دیگه ... شهرزاد خوبی ؟ شایلی چطوره ؟
باورم نمیشد بیای
- اونم خوبه ... درگیر روزای اول دانشگاهه دیگه ... جوجه ترم اولی های خوشحال ... مگه کلا ما چند تا فامیل داریم که من عقد دخترخالمو از دست بدم ... تازه مامانم هم میخواست بیاد ولی گفت محضر خیلی شلوغ میشه ... منم زنگ زدم به نارین ...مرخصی ساعت گرفت با هم اومدیم ...
- من فدای تو و نارین بشم که دیدنتون کلی خوشحالم کرد ...
با ابرو بالا انداختنهای نارین و لبخند های شهرزاد سر برگردانده بودم ... پشتم ایستاده بود ...
- خانوما چیزی کم و کسر ندارید ؟ ... از خودتون پذیرایی کنید ...
- ممنون آقای آرین همه چیز هست ...
- فسقلم تو چی داری میخوری ؟
نارین و شهرزاد به بهانه ی کشیدن غذا تنهایمان گذاشته بودند ...
- بامداد خب اینجوری من خجالت میکشم بابا جان ...
- خب خجالت نباید بکشی بابا جان ... من باید حواسم به زنم باشه ... عادت کن ... عادت !
- عجبا ...
تکه ای جوجه سر چنگال را در دهانم گذاشته بود ...
romangram.com | @romangram_com