#به_سادگی_پارت_280
- بامداد بریم دیگه ... بخدا بده ...
- باشه ... یه لحظه چشماتو ببند ...
- آخه الان ؟
- اره همین الان ... اگه میخوای از این زشت تر نشه چونه نزن فدرا ...
چشم بسته بودم ... دستهایش پشت گردنم سر خورده بود ... موهایم را یک ور روی شانه ام ریخته بود سرمای کوچکی روی سینه ام افتاده بود ... پشت گردنم اما داغ شده بود ...
چشم باز کرده دست کشیده بودم روی آویز قدیمی بابا که با زنجیر بامداد رفته بود ... دوباره دور گردن من قفل شده بود ...
هنوز بوسه های کوچک بامداد پشت گردنم فرود می آمد ... فلجم کرده بود ... زنجیری که بامداد روزی گفته بود دوباره برای خودم میشود ... حالا دیگر زنجیر مهم نبود ... آتشی بود که بامداد به جانم انداخته بود ...
سر برگردانده بودم از بامداد تشکر کنم که صورتم مماس شده بود با صورتش ... و لبهایی که چند ثانیه لمس شده بودند ...
از اتاق بیرون دویده بودم... فقط رسیده بودم به سرویس پایین ... یخ ترین آب هم نیمتوانست صورت سرخم را بی رنگ کند ... یعنی قرار بود لحظه لحظه کنارش بودن اینطور مرا دگر گون کند ... درونم جنگ بود ... جنگ جهانی ...
خوشبختانه آمدن نیما همه را مشغول کرده بود ... آب سرد جواب مواد مذاب درون مرا نمیداد ...
- سلام نیما ... خوبی ؟ پارسال دوست امسال آشنا ...
- سلام فدرا جان خوبی ... کم سعادت بودم دیگه ... تبریک میگم ...
- مرسی ... )نمیدانم از کجا پیدایش شده بود ... دست چپش حلقه شده بود دور کمرم با دست راستش دست نیما را فشرده بود ... (
- به مهندس تبریک میگم ... دست راستت زیر سر ما ...
- مرسی نیما جان ... والا من که دستمو زیر سرت گذاشتم خودت نمی جنبی
نیما گلویی صاف کرده بود ...بحث را عوض کرده بود ... میدانستم بحثهای مردانه ای داشته اند که از من پنهان میکنند ... تلاش کرده بودم کمر از دست بامداد رها کنم که در گوشم زمزه کرده بود ... :
romangram.com | @romangram_com