#به_سادگی_پارت_279
پشت به در رو به پنجره ایستاده بود ...
- ااا نمیشد که !
- خب حالا شد دیگه ... به من میگن فسقلی ...
جلو آمده بود دستانی که دو طرفم افتاده بود را بالا آورده بود ...
- شکوه جون خوب با این مهمونی شامش برنامه ی محضرو تلافی کردا ... نمیگه من میخوام با فسقلیم خلوت کنم ... برداشته اینهمه آدمو دعوت کرده ...
شیرین ترین حرفهای دنیا بود که بامداد میزد ... اما دلبری دخترانه میگفت نباید من هم دل به دلش بدهم ...
- خب حالا دیگه دعوت کرده ... بیا بریم زشته ... الان همه میفهمن ما نیستیم ...
- اولا زشت اینه که من نمیتونم همسرمو یه دقیقه بغل کنم ... دوما زشت اون موقع بود که عقد نبودیم ... حالا که زشت نیست ...
در آغوشم کشیده بود ... سر میان موهایم فرو برده بود ...
- زشت اینه من نتونم یه لحظه تورو با خیال راحت نفس بکشم ...
کاش من هم میتوانستم مثل بامداد برایش عاشقانه بگویم ... بی شک هر چه هم میگفتم به پایش نمیرسیدم... محبتش مردانه بود و ناب ... ! تنها میتوانستم گره ی دستانم دور هیبت مردانه اش را محکمتر کنم ... هماطور که سر روی قلبش گذاشته بودم پرسیده بودم :
- بامداد ما خوشبخت میشیم ... مگه نه ؟
- تو کنار من باشی من میشم خوشبخت ترین مرد دنیا ...اما در مورد تو نمیدونم ... شاید شوهرت اونقدر نتونه خوشبختت کنه ...
میدانستم تلاشهای بامداد است برای حرف کشیدن از منی که خودم زبان باز نمیکردم ...
سر بلند کرده بودم ... مشت کوچکی به سینه اش کوبیده بودم ... آی آقا در مورد شوهر من درست صحبت کن ... هر چی باشه از فسقلی شما خیلی بهتره ...
- فسقلی من بی نظیره ...
- مستر منم هست ... همین که گفتم بحث نباشه ...
- چشم ...
romangram.com | @romangram_com