#به_سادگی_پارت_277


- بامداد میگم زنگ میزدی نیما هم می اومد

- الان زنگ میزنم عزیزم ...

شکوه جون مچمان را گرفته بود ...

- دو کبوتر عاشق این خلوت کردناتونو بذارید بعد ... بامداد بیا زنگ بزن رستوران این غذاهارو بیارن ...

- شکوه جون من چه کمکی از دستم بر میاد بگید انجام بدم ...

- تو همینکه حواس این شازده رو پرت نکنی بزرگترین کمکه فرشته کوچولو ... برید پیش مهمونا منم الان میام ...

بامداد گوشی به دست راهرو را بالا پایین میکرد ... بیشتر آنجا ایستادن جایز نبود ... پیش بچه ها رفته بودم ...

- تو خجالت نمیکشی پررو ؟ برداشته واسه من اس ام اس زده امروز عقدمه اومدید اومدید نیومدید هم هیچی ... ای خدا ببین ... دوست ما رو ببین

- اااا... آدری دروغ نگو ... من گفتم اگه بیاید که خوشحال میشیم اگه نشد تو عروسی ...خب برناممون یهو شد ...

- یهو شد که شد تو نمیدونی من باید در تمام لحظات مهم حضور داشته باشم ... سارا هم به او پیوسته بود ...

- والا مردم دوست دارن ما هم دوست داریم ... میبینی ...

- دلتونم بخواد ...دوست به این خوبی ...

نارین و شهرزاد به هم مشغول بودند ... سارا و آدری به اندازه ی همه غر میزدند ... ترانه هم مشغول میوه پوست کندن برای روژان بود ...

- روژان خوبی ؟

- مرسی خاله گلدار ... خاله تو عروس همو بامداد شدی ؟

- اره خاله ...

- دوست نداشتم ... میخواستم من عروس عمو بامداد بشم ...

- الهی من قربونت برم فینگیلی ... ایشالا تو یه دوماد بهتر از عمو بامداد پیدا میکنی ... نیلوفرآمده بود روژان را گرفته بود ببرد با مروارید بازی کنند ... مروارید هنوز درست حرف هم نمیزد اما برای روژان کوچکی که به او میگفت نی نی جذاب بود ...

romangram.com | @romangram_com