#به_سادگی_پارت_276


حلقه هایمان شده بود دو رینگ طلایی ساده ...

... ...

ساعت یک ظهر روز عقدمان پشت میز دیزی سرای ایرانشهر نشسته بودیم به آبگوشت خوردن ... میدانستم دستم طرف گوشی برود با استقبال گرمی مواجه میشود ...

مامان و دنیا و شکوه جون همه بسیج شده بودند برای کادو خریدن و چه چه ... من و بامداد در کمال آرامش دیزی میخوردیم ...

- بامداد بدو که باید بریم دوش بگیریم ... مامان الان کله ی منو میکنه

- عزیزم فکر کنم باید بریم هتل یا حموم عمومی ... چون شکوه جون هم الان چوب به دست منتظر منه ...

- وای بامداد فکر کن روز عقدمون کتک خورده و کبود بریم محضر ... چه خنده دار میشه . هیجان انگیز ...

- فسقلی من اخه این کجاش هیجان داره ...

مانده بود تا بامداد خل بازی هایم را کشف کند ... ...

قرار شده بود دم محضر هم را ببینیم ... بامداد کت وشلوار پوشیده با منی که مانتوی صدفی پوشیده بودم اصلا به دو آدمی که 2 ساعت پیش دیزی میخوردند شبیه نبودیم ...

باور کردنی نبود همه شان آمده بودند ... نارین و شهرزاد ... آدری و گارن ... سارا و احسان ... ترانه با روژان ... نیلوفر و رضا ... حضوری از خجالتم در امده بودند ...

شاخه و شانه های آدری و سارا تمامی نداشت ...

دفتر آقای امامی جای سوزن انداختن نبود ... پیرمرد روحانی کلافه شده بود از آنهمه شلوغی ...

صیغه ی عقد را خوانده بود ... جای خالی بابا میان آنهمه شلوغی هم قابل چشم پوشی نبود ... زیر گریه زده بودیم... من ...مامان ... فرداد ...

حاصلش شده بود حلقه های طلایی رنگ در دستمان ...

شکوه جون به اصرار برای شام همه را دعوت کرده بود منزلشان ...

... شلوغی حال دریا را بد کرده بود ... فرداد و دنیا معذرت خواهی کرده بودند ... عذرشان برای همه موجه بود ... هیچ کس طاقت بی تابی دریا کوچولو را نداشت ...

کنار بامداد دم در ایستاده بودم ...

romangram.com | @romangram_com