#به_سادگی_پارت_275


وقتی بعد از دو سال تردید بله داده بودم برایم مسخره بود بخواهم به مهریه فکر کنم ... که اگر روزی کارم به طلاق کشید مهریه برایم بشود پشتوانه ... من بعد از دو سال با آنهمه عشق به بامداد بله نگفته بودم که بخواهم حالا سکه هایش را بشمرم ... فکر کردن به مسائل آنهم وقتی قرار بود بامداد مردم بشود خنده دار بود ... مردی که بدون هیچ نسبتی ساختمان کارگاه را برایم خریده بود ...

قرار گذاشته بودیم تا با بامداد خانه ی مناسبمان را پیدا کنیم و وسایل بخریم در محضر عقد کنیم ...

شاید برای بسیاری یک برگه مسخره بود تا ازدواجشان را ثبت کند ... شاید تا به حال آغوش هم را تجربه کرده بودیم ... اما خط قرمزها سر جایشان بودند ... از نظر من آن برگه فقط یک برگه نبود ...

دنیا دنیا احساس بود ... عشق بود ... تعلق بود ... همسر شدن بود ...

قرار نبود بامداد خانه بگیرد و من جهیزیه ببرم ... میخواستیم با هم خانه ببینیم ، با هم برای خانه مان خرید کنیم ...

نمیدانستم فردا اول از همه باید به کدامشان خبر دهم ... نارین ، آدری ، سارا ، ترانه ... هزار جور فکر مختلف در سرم پیچیده بود ...

صبح که از خواب بیدار شده بودم فدرای کودک درونم فعال شده بود ... ذهنم آنقدر پر از بامداد بود که نمیخواستم درگیر خبر دادن به بچه ها شود ... برایشان نوشته بودم ...

- عزیزان و همراهان گرامی بنده امروز به عقد بامداد آرین در میام ... این پیام صرفا جهت اطلاع رسانی است ... هرکس تونست خودشو ساعت 4 برسونه محضر که هیچی هر کی نتونست تو عروسیمون میبینیمتون ...

لیست کانتکتها را آورده بودم ... کنار نام آدری ، نارین ، ترانه ، سارا ، شهرزاد و نیلوفر تیک زده بودم ...

میدانستم به محض دریافت اس ام اس سیل زنگ و اس ام اسی است که جاری می شود ...

اس ام اس دیگری هم بلافاصله فرستاده بودم ... آدرس محضر را داد بودم بعلاوه : هیچ گونه تماسی پاسخ داده نمیشود ... هر فحشی بدید خودتونید ... با تشکر ... فدرا و بامداد ...

خنده دار بود که دیروز مراسم خواستگاری بود ... حالا به ضرب و زور با حاج آقا امامی چانه زده بودیم امروز کارهای عقدمان را انجام دهد ... بی شک اگر بابا را نمی شناخت قبول نمیکرد این بی برنامگی را ... شکوه جون و مامان غر زده بودند که این بچه بازیها یعنی چه... برنامه ریزی لازم است ... بامداد خیلی مردانه و مودبانه گفته عقد محضری قشون کشی لازم ندارد ... دیده بودم که فرداد چشمکی به این عجله ی مردانه اش زده بود ... مردهای زندگی ام چقدر دوست داشتنی بودند ... 7 دم آزمایشگاه حاضر و اماده ایستاده بودیم ... انقدر این پا و آن پا کرده بودیم پرستار را کلافه کرده بودیم اول از همه جواب آزمایش ما را داده بود ... 10 صبح بود دنبال حلقه رفته بودیم ...

- بامداد ؟

- جانم ؟

- به نظرت ما خلیم که داریم اینجوری ازدواج میکنیم ؟ چند ساعت دیگه قراره بریم محضر اونوقت تازه اومدیم دنبال حلقه ...

- والا در مورد تو من نمیتونم نظر بدم ... اما در مورد خودم به نظرم خل اون کسیه که بعد از 2 سال و نیم انتظار بازم بخواد برای رسیدن به فسقلیش دست دست کنه ...

- یوهووووو... عاشقتم بامداد ... همش گفتم نکنه فکر کنی من واقعا یه فسقلی ام که واسه عقد کردنم مثل بقیه ی دخترا برنامه ریزی نمیکنم ...

- بنده غلط بکنم از این فکرا بکنم ...

romangram.com | @romangram_com