#به_سادگی_پارت_274
خندیده بودم... خدا را شکر میکردم برای اینهمه خوبی اش ...این همه فهمش ...
- فدرا باوردم نمیشه اون فدرایی کوچولویی که با دسته ی جارو برقی دنبالم میکرد میخواد عروس شه ... تو کی انقدر بزرگ شدی ؟
- خودمم باورم نمیشه ... فرداد یه رازی بگم ؟ ... من بزرگ نشدم ...این ظاهرشه که مثلا بزرگ شدم ... میترسم فردا پس فردا بفهمن چه اشتباهی کردن پسم بیارن ...
- خیلی هم دلشون بخواد ... خواهر نازنینمو باید بذارن رو چشمشون ...
- فرداد به نظر تو من از پسش بر مبام ؟ زندگی زناشویی شوخی نیست ...
- من بهت ایمان دارم فدرا ... بامداد باید به داشتنت افتخار کنه ...
- دیگه اینطوری نگو دیگه ... میدونم همچین آش دهنسوزی نیستم ... صدای آیفون آمده بود ...
دنیا سراسیمه دویده بود در اتاق
- ای بابا ... فرداد لحظه ی نود اومدی عروسو گیر آوردی ...پاشو مهمونا اومدن
- اومدیم عزیزم ...اومدیم ...
قبل از بیرون آمدن از اتاق دست روی شانه ام گذاشته بود ...
- فدرا بدون همیشه پشتتم ... فقط خوشبخت شو ... تو ته تغاریه مایی ... دوست دارم بابا هم خیالش راحت باشه ...
با اشک حلقه زده در چشمانمان بیرون آمده بودیم ...
خجالتزده با شکوه جون روبوسی کرده بودم ...
- فرشته کوچولو اگه بدونی چقدر خوشحالم که عروس خودم میشی ...
در جواب تمام صحبتهای شکوه جون و آقای آرین هیچ پاسخی نداشتم ... زبانم بند آمده بود ... زبان آن مرد کت و شلوار پوشیده ی دوست داشتنی هم انگار ...
... ... .
هیچ نفهمیده بودم چند ساعت چطور گذشته بود ... انگار مراسم خواستگاری ام هم مثل بله گفتنم آدمیزادی نبود ... همه راحت گفته بودند و خندیده بودند ... نه تعارفات معمول بود نه قربان صدقه ی هم رفتن و چانه زدن سر مهریه ... طبیعتا حرفهایی هم در این باره زده بودند ... تنها چیزی که من فهمیده بودم و دوست داشتم بفهمم این بود قرار بود بشوم همسر ... این همسر فقط یک واژه نبود ... سنگین بود ... ثقیل بود ... تعهد داشت ... عشق داشت ... و هزار چیز دیگر ...
romangram.com | @romangram_com