#به_سادگی_پارت_273
- بامداد مرسی واسه همش
- مرسی از تو عزیزم ... که هم رفت هم برگشتمو شیرین کردی ...
در آغوشش فرو رفته بودم ...
چانه اش روی موهایم بود ... دستانم دور کمرش حلقه شده بود ...
- فدرا
- بله ؟
- به شکوه جون بگم فردا زنگ بزنه به مامانت قرار بذاره بیایم خونتون ؟
- خب ...
- قربونه اون خب گفتنات ... وسایلتو بردار ببرمت زود که عجله دارم ...
لباس عروسم را داده بودم ببرد ... نمیتوانستم به مامان بگویم سر خود سفارش لباس عروس به بامداد داده ام ... فردا که شکوه جون زنگ میزد خودش همه چیز را میفهمید ...
مامان به فرداد و دنیا هم گفته بود برای مراسم حضور داشته باشند ... از رو به رو شدن با فرداد خجالت میکشیدم ... اما انگار فرداد پدر شده بود ... بزرگ شده بود ... دنیا سرگرم سر و کله زدن با دریا بود ... هرچه اصرار کرده بود دریا بگذارد پیش مادرش اجازه نداده بودیم... گفته بود مراسم خواستگاری رسمی است ممکن است دریا اذیت کند ... مامان هم که نوه اش را در اولویت قرار داده بود گفته بود بچه نوزاد باید کنار مادر باشد ... خانواده ی شکوه جون هم غریبه نیستند ...
پیراهن مشکی چسب تا زانو با آستین های بلند و یقه ی قایقی و جوارب شلواری مشکی شاید مناسب ترین لباسی بود که برای خواستگاری داشتم ... شاید مشکی بود اما مدلش را دوست داشتم برایم مهم نبود که روز خواستگاری است و بهتر است مشکی نپوشم... .فدرای در آینه دیگر آن دختر بچه ی 20 ساله ی رنگی پوش نبود ... دختر 25 ساله ای بود لباس رسمی پوشیده بود ... موهایم را ساده جمع کرده بودم ... مشغول انداختن گوشواره های مروارید بودم که در اتاق را زده بودند ...
- بیا تو
- به به ... خواهر کوچولوی ما رو ببین واسه خودش خانوم شده
- وای فرداد اینجوری نگو خجالت میکشم ...
- ای بابا خب باشه واسه خودت یه پارچه آقا شدی ... خوبه ؟
romangram.com | @romangram_com