#به_سادگی_پارت_272
یعنی زشت بود اگر میگفتم جانا سخن از زبان ما می گویی ؟ ... بود ...
- اره ... ولی ساندویچ بخوریما ...
- چشم ...
چمدانش را از صندوق بر میداشت ...
- دیگه اونو برای چی میاری بامداد ؟ سنگینه بذار تو ماشین باشه دیگه ...
- خب سوغاتی های فسقلیمو چه جوری بدم پس ؟
دست روی جعبه ی سفید گذاشته بودم ...
- مگه به جز این برای من چیزی آوردی ؟
- دست شما درد نکنه دیگه ... یعنی من واسه فسقلیم یه لباس عروس آوردم فقط ؟
- هوراااااا... پس زود باش چمدونو بیار ...
این ساندویچ بعد از مدتها کنار بامداد شده بود گوشت به تنم چسبیده بودم...
لباسهای رنگی همه سلیقه ی بامداد بود ... دیگر دلم نمیخواست لباسهای خودم را بپوشم ... دوست داشتم بگویم کل این مدتی که نبوده تیشرتش را پوشیده ام... شسته ام ... دوباره پوشیده ام ... خوب بود سفید بود ... اگر نه متوجه رنگ و روی رفته اش میشد...هر چند که خیال نداشتم تی شرتش را بازگردانم ... برنامه ریزی کرده بودم به خانه ی خودمان که رفتیم بلوز مردانه هایش را هم بپوشم ...
- و اینم آخریش ...
دستبندی بود با سنگهای ریز سبز که یک اف و یک بی انگلیسی آویزانش بود ...
- این دو تا آویزو دادم درست کرد آویزونش کرد ... یه پیرمرد ترک بود ... بنداز بغل اون یکی دستبندات ...
بامداد حتی حواسش به دستبندهای رنگی ام بود ... کدام مردی به این جزئیات توجه میکرد که بامداد دومین نفر باشد... آدری به موقع به دادم رسیده بود ... این مرد را نمیشد از دست داد ...
- وای مرسی ... چقدر دوسش دارم ...
- مبارکت باشه عزیزم ... دوست ندارم ببرمت خونه اما دیر میشه مامان نگران میشه ...
romangram.com | @romangram_com