#به_سادگی_پارت_271


- باشه پس عروسی رو میندازیم عقب که تو یکم استراحت کنی ...

- بیا ببینم شیطون ... بیا که باهات کار دارم ... بر میداری واسه من ایمیل میزنی برای من لباس عروسی بیار نمیگی من اونجا دور از تو چطوری طاقت بیارم نچلونمت ؟

- اااا... خب گفتم تو تهران معطل لباس نشیم ...

- بیا بیا که همین الان میریم شکوه جون اینا رو بر میداریم میریم خونتون خواستگاری ... تموم شد رفت ...

- نخیر ... حالا فکرامو میکنم بهتون وقتشو میگم ...

- بیا بیا ... کم آتیش بسوزون ...

خودش رانندگی کرده بود ... دوست داشتم تمام راه فرودگاه تا تهران نیم رخ مردانه اش را رصد کنم ... دلم برای تمام این مرد تنگ شده بود ...

- فسقلی من تعریف کنه ببینم بامداد نبوده چیکارا کرده

- بامداااااااااادد باورت میشه فسقلی عمه شده ؟

- عزیزم ... مبارکه ... خوش به حال اون بچه که عمه اش همسر من باشه !

اولین بار بود من شده بودم همسر بامداد ... دو سال و چند ماه طول کشیده بود تا رضایت داده بودم به این نام صدا شوم ... شنیدنش چقدر لذت بخش بود ... آنقدر که ذوق تعریف کردن از تولد دریا از خاطرم رفته بود ...

- بامداد اسمش دریاست ... اگه بدونی چقدر کوچولوئه ... همش سه کیلو ... من میترسم بغلش منم انقدر ظریفه ! ... .اگه بدونی دستاش چقدر کوچیکه... هم دوست دارم گازش بگیرم هم دلم نمیاد ... ایشالا بچه ی ما هم دختر باشه ... نه ... اصلا یه دختر ، یه پسر ...

برای خودم تند تند نطق میکردم که دستم کشیده شده بود ... دستم را بوسیده بود ...

- فسقلی باورم نمیشه بعد از روزای سخت کنارم نشستی داری حرف از بچه هامون میزنی ...

خجالت کشیده بودم... دستم را روی دستش روی دنده گذاشته بودم ... ادامه ی راه را فکر میکردم دوست ندارم وقتی به تهران رسیدیم جدا شویم ... اما برای امشب زیاده روی کرده بودم ... روی گفتن این یک مورد را نداشتم ...

- فدرا ؟

- بله ؟

- میشه یه چیزی بگیریم بریم کارگاه با هم شام بخوریم بعد برسونمت خونه ؟

romangram.com | @romangram_com