#به_سادگی_پارت_270
تمام ... ... دکمه ی سند را زده بودم ... بعد از مدتها درگیری ... عجیب ترین بله ی دنیا را گفته بودم ... صد بار سایتها را گشته بودم تا انتخابش کرده بودم ... شاید همه از ایتالیا و پاریس سفارش میدادند ... حالا من بعد از دو سال و اندی خواسته بودم بامداد لباس عروسم را از هامبورک آلمان بیاورد ... به قول آدری کارهایم آدمی زادی نبود ...
وقتی صفحه ی ایمیلش را بستم میدانستم تا جمعه دیگر باز نخواهد شد ... روز شماری این یک هفته آغاز میشد ...
حالا که دریا بود کمتر غصه میخوردم ... هرچه به آمدنش نزدیکتر میشد زندگی رنگی تر میشد ...
صدبار اطلاعات پرواز فرودگاه امام را گرفته بودم ... انگار با این تماسها هواپیما زودتر مینشست ... پرواز ورودی هامبورگ ساعت 20:30
... اول به بابا سر زده بودم ... از دریای کوچکمان گفته بودم که پدربزرگش را نمیبیند ... از روزهای دانشگاه که سردتر از همیشه میگذرد ... از مامان با عینک مطالعه اش که جدی جدی شبیه مادربزرگها کرده بودش ... و از لباس عروسی که در راه بود ... و جاده ای که برای اولین بار به تنهایی میراندم برای استقبال از مردی که قرار بود در تمام جاده ها همراهم باشد ... .
برای ترس از تاریک شدن هوا و در جاده نماندن دو ساعت زودتر رسیده بودم ... کلافه از قهوه ی سرد شده در کافی شاپ فرودگاه رفت و آمد مردم را نگاه میکردم ... چند نفر مثل خودم بی قرار انتظار ورود مسافری را می کشیدند ؟ ...
این ساعت تنها چیزی را که تا این لحظه از عمرم یادآور شده بود اخبار 20:30 شبکه 2 بود که هیچ وقت دوستش نداشتم ...نه اخبارش را نه ساعتش را ! ... حالا ساعت 20:30 شده بود لحظه ی رسیدن بامداد که بی شک از این لحظه به بعد میشد مقدس ترین ساعت عالم ... .
باور مردی که بی اغراق کمی لاغر شده بود ... با آن بلوز مردانه ی آبی روشن و شلوار سرمه ای برایم سخت بود ... آنقدر که تیله های جاری چشمم تصویرش را تار کرده بود ... چقدر مهم بود ... خودم میدانستم و خدا ... !
چمدان چرخ دارش را میکشید با جعبه ی روبان پیچ شده ی سفیدی که به نسبت گذراندن پروازی چند ساعته سالم مانده بود ... حرکتش به سمت در خروج نشان میداد انتظار استقبال کسی را ندارد...
این مرد خسته چطور فکر کرده بود دل کوچک فسقلی طاقت می آورد دیدنش را به تعویق بیندازد ...
پشت سرش قدم برداشته بودم ... دست دور بازویش حلقه کرده بودم ...
- مستر خان سلام ... کجا با این عجله ؟
جوابی جز آغوشش نگرفته بودم... خدارا شکر که فرودگاه بود و برای چند لحظه میشد این گرما را احساس کرد ... حتی کوتاه ...
- سلام عزیز دلم ... باورم نمیشه اینهمه راهو اومدی فرودگاه ...
- بله دیگه ... باورت نمیشه من همچین فسقلی با معرفتی هستم !
- من عاشق این فسقلی با معرفتم که یه ماه پدرم در اومده تا دوریشو تحمل کردم...
- لاغر شدی !
- سخت گذشت فدرا... واقعا سخت گذشت !
romangram.com | @romangram_com