#به_سادگی_پارت_269
- ماشین دستته ؟
- آره دیگه ...جیمبوی تو
- ببخشید ؟
- انقدر به مالت وابسته نباش ... خیلی هم لنگ موندی برو ماشین بامدادو از شکوه جون بگیر دیگه ...
- عجبا...
اسمش هم که می آمد دلم تنگ تر و تنگ تر میشد ...
باور کردنی نبود که تحمل کلاسهای دانشگاه و آموزشگاه به آنهمه سختی فقط دو هفته از رفتن بامداد را ورق زده باشد ... انگار یک سال بود ... دانشگاهی که دیگر حتی آدری و سارا را هم نداشت ... هم کلاسی هایی که چند نفرشان مسن تر از من بودند ... تک و توک هم سن و سالان هم در حد سلام علیک ... انگار از یک جایی به بعد زندگی جدی شده بود ...
... ... ..
ساعت دو شب بود که فرداد زنگ زده بود ... ترسیده بودیم ... خودش هم ترسیده بود ...
فقط خودمان را رسانده بودیم بیمارستان ... شیرین ترین ترس زندگیمان شده بود ... دیدن موجودی 3 کیلویی از پشت شیشیه ...
فرداد گریه کرده بود ... باید به بابا سر میزدم ... خبر نوه دار شدنش را میدادم... خبر پدر شدن پسرش ...
دنیا تمام مدت بی تاب در آغوش گرفتن آن موجود کوچک بی نام بود ...
حتی در این لحظه هم دوست داشتم بامداد باشد ... بامداد به تمام لحظات زندگی من سنجاق شده بود
...
شاید خدا خیلی بیشتر از خیلی دوستم داشت که روزهای تلخ بدون بامداد را سرگرم کوچولویی شده بودم که قرار بود نامش دریا باشد ...
تمام این مدت فکر کرده بودم ... ایمیلش را باز کرده بودم عکس را اتچ کرده بودم ... دوباره بسته بودم ... حالا فقط یک هفته مانده بود ... از وقتی شکوه جون علاقه ی بینمان را فهمیده بود رویش را نداشتم مثل قبل زنگ بزنم ... ترانه گفته بود جمعه می آید ...
یک هفته وقت بود ... این بار عکس را اتچ کرده بودم که دکمه ی سِند را فشار دهم ...
- سلام ... اینو انتخاب کردم ... .لطفا بیارش ... تورش هم همراهش باشه ...
romangram.com | @romangram_com