#به_سادگی_پارت_268


شاید باید به شیرین زبانی های این کودک می خندید ... اما خنده نداشت ... گریه داشت ... دخترک مو فرفری کوچکی که حقش این نبود ... ... ترانه قلم مویش را زمین گذاشته بود ... آمده بود کنارش نشسته بود تا هم قدش شود ...

- خب این که کاری نداره ... امروز که بابا اومد دنبالت با هم میریم ازش اجازه میگیریم بعضی روزا من میام میبرمت

- راست میگی ترانه ؟

- بله راست میگم ! ... فقط ببینم فینگیلی تو چرا به فدرا میگی خاله گلدار به من میگی ترانه ؟

- خب خودت بهش گفتی گلدار ... پدر هم همیشه میگه باید به بزرگتر از خودم بگم خاله ... به مربیای مهدمم میگه خاله

- خب مگه من بزرگتر نیستم ؟

- چرا ... اما به تو میگه ترانه ... میگه ترانه مهربونه ... دوست داشتنیه

- ااا... خب معلومه پدرت آدمه چیزفهمیه ! همون بگو ترانه

روژان بی آنکه از حرفهای ترانه سر در آورد مشغول گل بازی شده بود ...

... ..

شالش را از دورش بازمیکرد :

- این مرد چقدر محجوب و با شخصیته !

- کی ؟

- بابای روژان

- چطور ؟

- بهش میگم من یه روزایی میام روژانو ببرم مهد میگه نمیشه ... زحمته ... پس من باید یه راننده بگیرم بیاد دنبال شما بعد بیاد روژانو برداره ... میگم مرد حسابی اونطوری که باید کل تهرانو دور بزنیم

- خب ؟

- خب هیچی دیگه ... گفتم من یه روزایی ماشین دستمه ...میام دنبالش

romangram.com | @romangram_com