#به_سادگی_پارت_267
- ترانه از نیما خبر داری ؟
- اره ... در ارتباطیم ... امشبم قراره بریم تئاتر
- من خیلی وقته ندیدمش ...
- حالا غصه نخور ...میبینیش
- ترانه میگم به نظر تو الان چیکار داره میکنه ؟
- وا ... خب سر کاره ... به تو چه چیکار میکنه ... اصلا تو چه گیری دادی به نیما ؟ ...هان هان ؟ چه معنی داره ؟
- اه توام شوت میزنیا ترانه ... نیما کیه ...من بامدادو میگم ... بعدم اصلا به تو چه که من با نیما چیکار دارم ؟ هان ؟
- والا من در جریان اون تفکرات از هم گسیخته ی تو نیستم ... چه میدونم ... یا خوابه یا رفته گردش یا تو جلسه ... از این سه حالت خارج نیست ... بعدشم شما تو فکر بامداد باش نمیخواد غصه ی نیما رو بخوری من خودم حواسم بهش هست ...
این تعصبات ترانه روی نیما و تئاتر رفتن ها شاید برای ترانه در حد شوخی بود اما از خیلی وقت پیش میدانستم شاید برای نیما شوخی نباشد ... از همان وقتی که برای روحیه ی ترانه نمایشگاه خصوصی دوست پدرش را برگزار کرده بود ... از همان وقتی که به ضرب و زور آشنا برای ترانه مجوز آموزشگاه گرفته بود ... وقتی به شوخی های ترانه فقط لبخند میزد...
- خاله گلدار ؟
- جونم ؟
- دلت واسه عمو بامداد تنگ شده ؟
- اره خوشگله ...دلم براش تنگ شده
- منم وقتی میرم خونه دلم واسه تو و ترانه تنگ میشه ... هی به پدر میگم شما ها رو ببریم خونمون هی میخنده ...
- خب قربونت برم نمیشه که !
- چرا نمیشه ... تازه من دوست دارم با شما برم مهد کودک ... به بچه ها بگم شماها مامانمید
- ما ؟ یعنی تو دو تا مامان داری ؟
- بله ... خب همه ی روزا اونا با مامانشون میان ولی من باید با پدر برم ... حالا میخوام با شما دو تا برم که بچه ها دلشون بسوزه من دو تا مامان دارم ...
romangram.com | @romangram_com