#به_سادگی_پارت_266
- این برای تو ... این برای من ...
دست روی دستگیره گذاشته بودم ... نیمه ی در را باز کرده بودم ...
که عقب کشیده شده بودم ...
در آغوشش قفل شده بودم ... چشمانم را بوسیده بود ... ابروهایم را ... تمام صورتم را ...
- فدرا برو ... حالا برو ...
با سرعتی بی سابقه در خیابانهای خلوت نیمه شب تهران رانده بودم... فقط لباس راحتی پوشیده بودم روی تخت نشسته عقربه های ساعت را دنبال میکردم ... لحظه به لحظه که به رفتنش نزدیک میشد قلبی بود که مچاله و مچاله تر میشد ...
گوشی به دست به ساعت خیره شده بودم... میدانستم جرات نمیکنم صفحه اش را لمس کنم ...
مثل همیشه او شجاعت به خرج داده بود ...
- فدرا لحظه ای فراموش نکن که چقدر دوستت دارم... از همین حالا رفتن برام سخته میدونم شنیدن صدات برام سخت ترش میکنه ... مواظب فسقلیه من باش ... بدون که همیشه و همه جا کنارتم ...
بیش از 10 دفعه پیامش را خوانده بودم...
- بامداد دوستت دارم ... مواظب خودت باش ...
شاید این تنهایی و این اشکهای روی گونه لازم بود تا به یاد آورم این مرد همیشه حامی چقدر برایم مهم بوده ...
... ... ...
انگار از ساعت 4 صبح آن روز تمام دنیا وزنه های سربی به عقربه های ساعت بسته بودند ... هیچکدام تکان نمیخوردند ...
بعد از چهار سال که دوباره بر میگشتم به دانشگاه سراسری ... اما دانشکده ی هنر نه ! دانشکده ی روانشناسی ... قبل تر فکر میکردم بازگشت به این دانشگاه تمام خاطرات خوش رنگی اش را زنده میکند ... حالا اما دانشگاه بود ... فقط جهت گذراندن چند کلاس ... یعنی بامداد تمام ذوق و شوق مرا هم با خود برده بود ؟ ... دیگر نه قدم زدن در آن محوطه حالم را خوب میکرد ... نه کافه رفتن با آدری و سارا نه کوزه های گلی و کارگاه و بوی رنگهای ترانه ...
با روژان گل بازی میکردم ... ترانه مشغول تابلوی جدیدش بود ...
romangram.com | @romangram_com