#به_سادگی_پارت_265
دست دور شانه ام انداخته بود مرا سمت خودش کشیده بود سرم در گردنش فرو رفته بود ... بوی عطرش را با تمام وجود استشمام کرده بودم... به جبران تمام این دوری ...
- فسقلی من ... این نبضی که میشنوی خیلی وقته به عشقت میزنه و تو تحویلش نمیگیری ...
دست روی قلبش گذاشته بودم ...
- پس بهش بگو من دوسش دارم ... مواظب مستر من باشه ... و فسقلی رو یادش نره ...
دست روی دستم گذاشته بود ... مرا در آغوشش فشرده بود ... بوسه ای روی موهایم زده بود ...
- یعنی با این کارات باید بذارم به حساب بله ؟
- خب نمیدونم شاید ... ولی در هر صورت باید بدونی که من دوستت دارم ...خب ؟
- خب ...
گرمای این وجود هیچ وقت سرد نمیشد... دل کندن از این استوا کار من نبود ... سر در گردنش فرو برده بودم... حتی دلم نمیخواست اجازه دهم برود ...
گردنش را بوسیده بودم ... سر بالا برده بودم ... گونه اش را بوسیده بودم... دیوانه بازی های فدرا گونه بود که بی شک اگر در چشمانش نگاه میکردم خجالت زده ام میکرد ...
- دیگه میرم ... توام برو حاضر شو ...
- سخته فدرا ... سخت !
بلند شده بودم ... مانتو پوشیده بودم ... شال سر کرده بودم ...
- بامداد میشه تی شرتتوبدی ؟
- اینو ؟
- آره ... بدو
به سرویس اتاق رفته بود ... تی شرتش را عوض کرده بود ...
تیشرت را گرفته بودم ... شال زمستانیم را در دستش گذاشته بودم ...
romangram.com | @romangram_com