#به_سادگی_پارت_264


- آخه تو این کارارو میکنی مگه من اونجا آروم و قرار دارم ؟

دست روی دستهایش گذاشته بودم ... دوست نداشتم تکان بخورم ... من همان پیچک نازک بودم که دور بامداد تنیده بود... بامداد هم خوب مواظبم بود ...

- خب اونجا که از این چیزا نیست ... من باید خیالم راحت باشه ...

- وقتی تو نباشی خیال من هیچ جوره راحت نیست ... اینا رو هم نمیتونم بخورم و لحظه لحظه بیای جلوی چشمم و حسرت دوریتو بخورم ...

- نخیر ...من کلی وقت گذاشتم اینارو خریدم ... اصلا حالا که اینطور شد باید پوستاشو بیاری ...

- چشم ...

- خب حالا بذار زیپ چمدونو ببندم ...

دستانش را باز کرده بود ... زیپ چمدان را کشیده بودم ...

- مرسی عزیزم... خسته شدی...

- خواهش میکنم ...

چمدان را از لب تخت برداشته بود کنار در روی زمین گذاشته بود ... نشسته بودم لبه ی تخت ...

- بامداد

- جانم ؟

- میشه بیای اینجا بشینی ؟

روی تخت کنارم نشسته بود ... دستش را گرفته بودم ... سر پایین انداخته بود ... با انگشتانش بازی میکردم:

- بامداد منو یادت نمیره ؟

- آخه عزیزم مگه میشه ؟ این حرف تو از صدتا فحش بدتره ... من نفسم به تو بنده چه جوری تو رو یادم بره

- چه میدونم ... خب من دلم برای تو تنگ میشه ... خیلی زیاد ...

romangram.com | @romangram_com