#به_سادگی_پارت_263
- اره ...کلافه ام ...اصلا نمیتونم ذهنمو جمع کنم ... شکوه جونم نمیتونم بیدار کنم برام چمدون ببنده ...
ساک دستم را کنار در روی زمین گذاشته بودم ... خب نگاه کردی هوا اونجا چطوریه ... چه لباسایی باید برداری ؟
- هوا معتدله ...
شالم را در آورده بودم روی پشتی صندلی انداخته بودم ... مانتویم را هم ...
خب من خودم الان برات میبندم همه رو
روی صندلی نشسته بود ... مچ دستم را گرفته بود ... کشیده شده بودم به سمتش ...
- ببینمت تو رو من ؟ یعنی من باور کنم ؟ توی فسقلی این موقع شب تنها راه افتادی اومدی اینجا برای من چمدون ببندی ؟
- خب من به قصد بستن چمدون واسه تو نیومدم تنبل خان من اومدم واسه خدافظی ... چون تو حتی به من زنگ نزدی ...
- خب آخه قربونت برم من اگه به تو زنگ میزدم ... صداتو میشنیدم میتونستم برم ؟ ... یعنی بعد از اینهمه مدت نمیدونی چقدر دوستت دارم ...
- این دلیل نمیشه که تو بخوای بی خداحافظی از من بری ...
- مثل همیشه این دفه هم حق با تو ... ولی بذار حالا که اینجایی حضورتو حفظ کنم واسه روزای سخت آینده ...
- میتونی حفظ کنی ... ولی اونوقت باید بی چمدون بری
- خب باشه ... من از خدامه تو واسم چمدون ببندی ... منم میشینم اینجا نگاهت میکنم ...
پشت به بامداد شروع کرده بودم به چیدن چمدانش ...
حوله و شلوار و بلوز و ماشین ریش تراش و چه چه برایش گذاشته بودم ... باورم نمیشد چمدان به آن بزرگی را من برای بامداد چیده بودم ... رفته بودم سراغ ساک دستی خودم ... آورده بودم ... تک تک نایلون ها را در آورده بودم ... در فکر اینکه چطور در چمدان جایشان بدهم ...
که دستانش روی شکمم قفل شده بود ...
- عزیز دلم اینا چیه ؟
- اینا رو خریدم اونجا بخوری ...
romangram.com | @romangram_com