#به_سادگی_پارت_262


- در کجارو ؟

خب حق داشت تعجب داشت ... ساعت 12 شب برایش پیام داده بودم در را بزن ... هرکس دیگری بود به عقل من و چشمان خودش شک میکرد ...

- در خونتونو ... پشت درم ...

در را زده بود ... از ترس تمام راه تا عمارت اصلی را دویده بودم ... در باز شده و مرد متعجب روبه رو ... خودم هم باور نمیکردم 12 شب سر از آنجا درآورده باشم ...

- تنها اومدی ؟ ...این موقع شب اینجا چیکار میکنی ؟

- اولا که سلام ... بذار بیام تو میگم ...

- بیا بیا ...

تیشرت سفید و گرمکن توسی اش دوباره او را کرده بود همان بامداد خواستنی که کم میدیدم ...

حرف زدنم مثل صدای رفت و آمد موش شده بود ...

- شکوه جون اینا خوابن ؟

هنوز تعجبش کم نشده بود ... دختر رو به رویش با موهای بافته که از زیر شال بیرون زده بود ساک به دست نفس نفس زنان ساعت 12 شب ...

- آره خوابن ... کارشون داری ؟

- نه با تو کار دارم ...

- این موقع شب با من چیکار داری ؟

- بریم تا بگم ...

جلوتر راه افتاده بود به سمت اتاقش ...

چمدان بزرگش روی تخت بود ... لباسها پراکنده ...

- چرا اینجا انقدر شلوغه پس ... دیگه وقتی نمونده که ... هیچیتم نبستی ...

romangram.com | @romangram_com