#به_سادگی_پارت_261
- خب فدرا یه چیزی بهت میگم ناراحت نشو ... این به خاطر کمال طلبیته ... احساس میکنی تو هر کاری که میکنی باید بهترین باشی... حالا فرق نمیکنه چی باشه ... آموزشگاه زبان رفتی ...گفتی من فقط به بچه های کلاس خودم درس میدم تا آخرین سطح ، که سوادشون با بقیه فرق داشته باشه ...پایه شون قوی شه ... .کنکور ارشد خواستی بدی خودتو قرنطینه کردی که چی ؟ که بهترین رتبه رو بیاری بگی من اینم ... بامداد اومد جلو گفتی تردید دارم ...چرا ؟ چون میخوای همه چیز برای تو عالی باشه ... میخوای از الان مطمئن شی که 50 سال دیگه بامداد همینطور مثل الان عاشقته ... نوه هات دورتو گرفتن ... تو خوشبخت ترین و تحصیل کرده ترین و بهترین زن دنیا ، مادر دنیا و مادربزرگ دنیایی... ولی اینجوری نمیشه ... من خودم تا حالا صد دفعه با گارن دعوام شده رفتم خونه ی مامانم ... دو روز بعدم بلند شدم برگشتم خونه ام ... از عشقم به گارن هم کم نشده ... یا سارا ... همین سارای آپاچی ما ... که همش میگیم غر میزنی و چی و چی ... میدونی چقدر از خانواده ی شوهرش حرف میشنوه ... چون دوست نداره چند سال اول زندگیش بچه دار شه بسیج شدن که این لابد یه عیب و ایرادی توش هست ...
زندگی واقعی اینه فدرا ... اگه فکر کردی بامداد تا 60 سال دیگه صبر میکنه نه عزیز من ... عشق و علاقه جای خودش رندگی هم جای خودش ...
- یعنی من انقدر هیولام آدری ؟
- هیولا نیستی خنگه ... ولی هنوز فکر میکنی ما همون جوجه دانشجوهای قدیمیم که همه فکر و ذکرمون گردشو تفریح و درس خوندن باشه ... اون یه بعد زندگیه ... بقیه چیزاشم باید ببینی ...
- خب بامداد دو روز دیگه داره میره مسافرت ... حداقل یک ماه طول میکشه ... گفته فکراتو بکن ... تو که میدونی چقدر دوسش دارم ...اما میترسم ... گیر کردم ... نه میتونم دو روزه برم بگم من فکرامو کردم بله میدم نه میتونم یه ماه ازش بی خبر باشم ...
- خب خره بهش بگو ... انقدر دست دست نکن ... بخدا پشیمون میشی ...
- خب نمیتونم ... یهو برم بگم من خیلی بیشتر از اونی که فکرشو میکنی دوستت دارم ...
- اره مگه چیه ... تو میخوای با این مرد زندگی کنی ... بذار همونقدر که اون حس امنیت در تو ایجاد میکنی همین حسو از تو بگیره ...
- آدری یعنی من انقدر اعصاب خرد کن بودم و شما بهم نمیگفتید ؟ ... یعنی الان بامداد خسته شده ؟
- نه دیوونه ... به کسی کاری نداشتی ... تنها کسی که بیشتر از همه اذیت شد و نفهمید خوده خنگت بود ... و اما در مورد بامداد به عنوان دوست وظیفه ام بود بهت بگم این مرد دوستت داره ... از دستش نده ...
... ... ...
شاید آن روز هیچکس نمیتوانست انهمه تردید و حس بد را از دلم بردارد ... اطمینان جایش بگذارد ... فقط آدری بود که به دادم رسیده بود ...
مثل مادرهایی که قرار است پسرشان را بفرستند سربازی برای بامداد پسته و آلبالو خشک و آجیل میوه خریده بودم ...
حتی نیمدانستم کجا قرار است برود ... از ترانه پرسیده بودم روز و ساعت پروازش را ... 4 صبح به مقصد هامبورگ ...
همه را بسته بندی کرده بودم ... شال زمستانی خودم را هم گذاشته بودم ... نمیدانستم بیرون رفتن ساعت دوازده شب را چطور به مامان بگویم ... آخر هم مثل همیشه که به بن بست خورده بودم راستش را گفته بودم ... من فدرای فسقلی ساعت 12 شب خیابانهای تهران را با جیمبو رد میکردم که به بامداد برسم ... بامداد همه چیزش برای من نو بود ... خاطره میشد...
رد شدن از این در کم از پشت سر گذاشتن هفت خوان رستم نبود ... چراغهای خانه بیشترشان خاموش بودند ... شکوه جون و آقای ارین به این مسافرتهای بامداد عادت داشتند ... قرار نبود تا 4 صبح بیدار باشند برای بدرقه ی بامداد ...
برایش اس ام اس زده بودم ...
- بامداد میشه درو بزنی ؟
romangram.com | @romangram_com