#به_سادگی_پارت_259


چند روز دیگه عازمم ... میدونم که وقتی تو این مدت نتونستی تصمیم بگیری تو این چند روز هم نمیتونی ... نرفته هم میدونم که قراره جهنم باشه ... هرکاره هم کردم نشد نماینده بفرستم ... حتی نیما رو ... باید خودم باشم ... فقط میخوام تا وقتی برگشتم فکراتو کرده باشی ... این برزخ تحملش داره سخت میشه ...

- مگه قراره چقدر طول بکشه ؟

- حداقل یه ماه ولی مطمئن نیستم ...

یک ماه برای آدمهای معمولی یک ماه بود ... 4 هفته بود ... مثل برق و باد میگذشت ... اما برای من نبود ... برای منی که به بامداد نگفته بودم وقتی میدانم زیر آسمان یک شهر نفس میکشیم دلم گرم میشود ... برای منی که بامداد برایم شده دنیا ... یک ماه یک ماه نیست ... چهار هفته نیست ... زود نمی گذرد... قرن است ... دیر میگذرد ...

- کی میری ؟

- روز دقیق و ساعتشو حتی خودم نگاه نکردم ... اما 2 – 3 روز دیگه است

- اونوقت باید الان به من بگی ؟

- خودم کلافه بودم فدرا ... سخت نگیر ... فقط خواهش میکنم تکلیفو روشن کن ...

سکوت تنها کاری بود که در آن لحظه میتوانستم انجام دهم ... سر روی شانه اش گذاشته بودم ...

- نمیخوام ...

دوباره دستانش در موهایم گره خورده بود و نخواستنی که در آن لحظه چیزی را عوض نمیکرد ...





دوست داشتم لحظه لحظه ی سه روز باقیمانده ی بامداد برای من باشد ... اما دوست داشتن من فرسنگها با آنچه در واقع رخ میداد فرسنگ ها فاصله داشت ... لعنت به این تردیدهای بیخود ...

تردیدهایی که گاهی تهش میرسید به رابطه ی بامداد و کژال ... گاهی به پیام و ترانه ... گاهی به آدری و گارن ... و گاهی به هیچ کجا ... چرا آنقدر قرار دادن فدرا کنار بامداد برایم سخت شده بود ... انگار از اینکه این علاقه با ازدواج از بین برود وحشت داشتم ... اما شاید در 25 سالگی هنوز بچه بودم که فکر نمیکردم این علاقه با این کش و قوس های بیخودی که خودم و بامداد را میانشان گذاشته ام بیشتر در معرض خظر است ...

رابطه ای که حالا رسیده بود به مو ... نه میتوانستم در 3 روز باقیمانده بله بگویم ... نه میتوانستم یک ماه دور از بامداد فکر کنم ...

بدتر از همه آنکه هیچکس میان این باتلاق کمک نمیکرد ...همه تصمیم گیری را گذاشته بودند به عهده ی خودم ... شاید من دوست نداشتم اینطور باشد ... شاید میخواستم مامان بگوید مثل آدم تصمیمت را بگیر ... بامداد بگوید خسته شدم از این بلاتکلیفی ... ولی هیچ کس چیزی نمیگفت ...

دیگر حتی نمیداستم باید گریبان چه کسی را بگیرم ... آدری و سارا آنقدر راحت ازدواج کرده بودند ... چند وقت دیگر منتظر میشدند بچه ای به خانواده هایشان اضافه شود و من هنوز در پیچ و خم درگیری با خود دست و پا میزدم ...

romangram.com | @romangram_com