#به_سادگی_پارت_258


- خب پس یه لحظه وایسا برم صورتمو بشورم بیام ... جای دست روژان روش مونده ...

دست کنار صورتم گذاشته بود انگشت روی رنگی های لپم کشیده بود ...

- با همینا هم قشنگی ...

خسته بود ... کاملا میشد فهمید ... حالا دیگر من هم این مرد رو به رو را تا حدودی بلد شده بودم ...

- خب پس بیا بشینیم برات یه چایی بریزم ...

روی کاناپه لم داده بود ... سر به عقب تکیه داده دو انگشتش را روی چشم گذاشته بود ...

همانطور که لیوان ها ر از کابینت در می آوردم ... پشت به او ...

- بامداد

- جانم

- چیزی شده ؟ انگار بی حوصله ای ...

- چیزی که شده ، چیز مهمی هم هست ... منتها فکر نمیکنم برای تو ...

- چرا ؟ چی شده ؟

- بیا بشین

بامداد آدم بزرگ کردن مسائل نبود ... حتما چیزی شده بود که این طور کلافه اش کرده بود ...

کنارش نشسته بودم ... دست دور شانه ام انداخته بود ... انگشتانش میان موهایم سر خورده بود

- خب اینطوری کنی که من حواسم پرت میشه نمیتونم گوش بدم ...

نگاهش به صورتم مانده دستانش را از میان موهایم در آورده بود ... دستانم را در دست گرفته بود ...

- فدرا نمیدونم چطوری باید بگم ... دوست ندارم فکر کنی میخوام با این کارم بذارمت لای منگنه یا از صبر خسته شدم ... که خب اگه صادقانه بخوام بگم شاید یکم شده باشم ... ما پروژه ای داریم که باید خودم برای بستن قرارداد و آموزشهای اولیه پروژه برم ... نمیدونم دقیقا چقدر طول میکشه ...

romangram.com | @romangram_com